تبلیغات
داستان و مشاوره عشقی

قربونت برم خدا چقدر غربی رو زمین !


نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:یکشنبه 19 آبان 1392-07:23 ب.ظ

درباره وب


سلام دوست عزیز با تشکر از اینکه به وب من سر زدی لازم دانستم که بگم این وب به تازگی راه اندازی شده و هر چند روز مطالبی تازه به ان افزوده خواهد شد و در حال پیشرفت هست البته هدف اصلی مشاوره است و داستان ها و دیگر مطالب بیشتر برای کسب تجربه است پس لطفا اگر سوالی دارید بپرسید.

(در دریای عشق تو تنها نیستی راه ارامش نزد من است)
                 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:پنجشنبه 30 آبان 1392-07:52 ق.ظ

داستان عشق شیما

پریچهر خانوم :

53 ساله..چاق ..تو خونه چادر گل دار سرش می کرد که بو یاس می داد..موهای خاکستریش بافته از زیر روسریش پیدا بود..چادرشم معمولا دور کمرش بود..باورم نمی شد که آدمهای این شکلی غیر از فیلمها هنوزم باشن..

اوایل وجود پری خانم مزاحمت بود..صبح از خواب پا می شدم بالای سرم نماز می خوند! خیلی دوست داشت منو به راه راست هدایت کنه ! زیر بالشم..دعا پیدا می کردم..بدتر از همه اینکه با بدبختی سیگار می کشیدم..راحله که بعضی وقتا میومد پیشم ..درو قفل می کردیم..از راحله بدش میومد ولی نتونسته بود خانواده را راضی کنه كه راحله نیاد دیدنم !!! بالاخره یک بار دیگه خسته شدم..خیلی خونسرد نشستم و سیگار کشیدم..چه حرصی می خورد

می گفت برای دختر زشته!!! بی شخصیتی میاره..گناه داره..و بعد هم تهدید که به آقای دکتر (( پدر بنده )) می گم ...

منم خندیدم و گفتم: منم می گم تو خونمون جنبل و جادو می کنی و دعا زیر متکام می ذاری..از اونوقت دیگه شد عیسی به دین خود و موسی به دین خود..کاری بهم نداشت..

اونقدر که کتاب خونده بودم خسته شده بودم.. روزمرگی و روزمرگی..پایان نا پذیری.

از خدا میخواستم فقط یه بار دیگه بابک رو ببینم تا بتونم حرفامو قبل از مردنم بهش بگم.همون حرفایی كه برای آخرین بار میخواست از زبونم بشنوه.همون حرفایی كه توی حال وهوای دیگه بودیم میخواستم بگم ولی نگفتم...ای كاش میشد دوباره ببینمش و بهش همه ی حرفای دلم رو میگفتم ....ای كـــــــاااااااااااش....
کاش میتونستم بگم هنوزم عاشقشم نه اینکه پیغام بدم دوستش ندارم.....
دلم داشت میترکید...
گوشه گیر شده بودم و داشتم از بین میرفتم

دیگه سیگار؛ مشروب و حتی فکر درباره گذشته ها؛ حرفای بی محتوا و دخترونه..نه هیچكدومش فایده ای نداشت

یه روز صبح از خواب بیدارم کردو گفت باید بریم خونه ی خاله فریبا!
با غرلند از جام بلند شدم و رفتم یه ابی به دست و صورتم زدم و خیلی بیحال حاضر شدم .
بعد از مدتها چشمم بتویه اینه به خودم افتاده بودم !
هنوز هم خوشگل بودم اما...از چهره م غم میبارید!
گردنبندی که بابک بهم داده بود و لمس کردم و با صدای مامانم که هی میگفت دیر شد دیر شد شیفت دارم به خودم اومدم !
مامانم داشت حاضر میشد.سوئچ ماشینشو گرفتمو خواستم تا اماده شدنش ماشینو از حیاط ببرم بیرون...
تویه ماشین نشسته بودم و به پنجره اتاقی نگاه میکردم که مدتها بسته بود...اشک تو چشمام حلقه زد که از تویه اینه دیدمش..


سرکوچه ایستاده بود و داشت نگام میکرد.. یادمه بارون شدیدی میبارید و سرتا پاش خیس بود .. خیره شدم بهش.. روش و برگردوندو رفت.. قلبم ترک خورد.. اخه چرااااااا ؟؟

تو تختم خوابیده بودمو فکرمیکردم !به روزای قشنگی که با بابک داشتیم....اغوشش....بوسه هاش....
اخ چه قدر زود گذشتن !
از وقتی راحله بهم گفته بود بابک پیغام داده ازم متنفره دیگه بدتر شده بودم .نمی دونم کدوم احمقی گفته من یه شب و با یه پسر دیگه بوده ام که بابک عشقو از یادش برد و یه تنفر از من تو قلبش ریشه زد!اخه من که هنوز وفادارش بودم.....
چرا باید این حرفارو باور میکرد؟چرا با دیدنم راشو کج میکرد....
4سال از ماجرا و اتفاقی كه بین منو رامین اتفاق افتاده بود میگذشت.تا اینكه یه روز......

!!!!!! خبر خوب ؛ خبر خوب!!! برادر کوچکم پرواز کنان کارت بدست اومد پیشم و ذوق میكرد ..هی عروسی پلو خوری..

…از کی تا حالا مهمونی و مفت خوری تو خانواده ما خبر جدید و قابل بحثی بود؟ با آواز خوندنای مصنوعی اش کم کم داشتم متوجه می شدم که حتما نقشه ای داره..بی اختیار گفتم : نه!

گفت: من که هنوز هیچی نگفتم دختر نطفه اتو با نه بستن؟

گفتم: چیه باز خانمتون وقت همراهیتونو ندارن..شرمنده..آبجی کوچیکتون مریضن!!!

منو بغل کرد..خودشو لوس کرد..چند وقته با ما نبودی خره؟ کلمو بوسید..حالا ما که به خوش تیپی بعضیا نیستیم))!!! بعضیا کی بودن خودش می دونست )) ولی حالا با دو تا سیبیل بیای عروسی بده..کلی می خندیم

خنده ام گرفت..آخه هیچکدوم تا یادم میومد سبیل نداشتن!!! ادامه داد..اه اه دختر کله ات بو گند سیگار می ده..چقدر پول این بابای بیچارتو دود می کنی؟
خجالت نمیکشی؟من داداشتم از من خجالت بکش!
شیما یه نگاه به خودت کن

پاشدم..داشتم می رفتم حموم !!! ته دلم بی خودی می لرزید..پاهام می لرزید..گفتم: خوب بابا قر نده! میام..عروسی کی هست حالا..

گفت :نمی شناسی..همساین..هم دانشگاهی خان داداشت..کارتو داد دستم..بعد از رزج زدن شعرهای آبگوشتی کارت..باورم نمی شد.

حتما یک فامیل دیگه است..نه فامیل بابک بود..بدنم داغ شد..خشک شده بودم..برادرم کنجکاو شده بود..دنبال بهانه می گشتم..در ضمن نمی خواستم شک کنه..شروع کردم با صدای لرزون شعرا رو مسخره خوندن..

کلمات کارت زیر ذره بین اشک محدب و مقعر می شدن..بالاخره از سر بازش کردم..رفتم زیر دوش.. اشکای شور قاطی شیرینی آب تهران می شد..داغیش صورتمو می سوزوند..و این حقیقت که باید عروسیش هم برم..تو قلبم سوزن می زد.

. این شعر مسخره سعدی تو کله ام بدون توقف تکرار می شد.

.ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود.. ..آن دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود..

تا آخر اون هفته دنبال هزار تا بهانه گشتم تا عروسی نرم..ولی هر دفعه بدتر بود..هر دفعه بیشتر تظاهر به مریضی می کردم مهمونی لازم تر می شدم..چون برای روحیه ام خوب بود..

برادر بزرگم گفت: حالا این روح سرگردانو با خودمون نبریم نمی شه؟ کوچیکه خندید..میاد چهار تا پسر خوش تیپ می بینه روحش سر جاش میاد..

حالم اصلا خوب نبود..می ترسیدم..حالم تو عروسی بهم بخوره..می ترسیدم..بفهمه ضعف دارم..بفهمه عاشقم..چطور تو روی عروس نگاه کنم.چطور تحمل كنم دست عروس رو تو دس مردی ببینم كه هنوزم براش جون میدم و میمیرم براش و عاشقشم....خدا کنه زشت باشه..خدا کنه..از اونا باشه..آخ دلم خنک می شه..

لباسم ساده بود (( روز بعد تیکه تیکه اش کردم و راهی سطل شد )) ولی آرایش غلیظم رو صورت یخ کرده ام ماسیده بود.

مثل همیشه دیر رفتیم و خوشبختانه ته سالن جا گیرم اومد..و خوشبختانه برادرام مقید رسم سلام و علیک با عروس و داماد نبودن..عروس و داماد می رقصیدن..خنده ها شلوغی ها..صدای شیطونی بچه ها و صدای مزخرف خواننده برای من مثل موسیقی خسته کننده متن یک فیلم غمناک می موند..

برام همه ثابت بودن وعروس و داماد متحرک..جماعت محو می شدن و عروس پررنگ..رامین پررنگ تر..نمی فهمیدم خوشحاله یا نه! نمی دونستم دوست دارم ناراحت باشه یا خوشحال!!!شاید اگه تکلیفم با خودم روشن بود خیلی چیزا حل می شد..برادر بزرگم با دیدن یک دختر خانم خوشکل نا پدید شد..برادر کوچیکه هم مشغول خوردن و مسخره بازی..دلم می خواست بهش بگم خفه شه!!! دلم می خواست وارد یک اتاق تاریک بشم به خودم گلایه کنم..شایدم نه! سرمو بذارم رو شونه خدای خودم..و تا ابد اشک بریزم و اونم دلداری می داد..

عروسو داماد بین مهمونا می چرخیدن صدای دل بدبخت من بلند و بلند تر می شد..قلبم داشت از دهنم بیرون می زد..باخودم میگفتم ای خــــــداااااا آخه چـــــرااااا؟؟؟؟؟امشب مردی رو كه دوستش دارم توی لباس دامادی میبینم ولی عروس بجای اینكه من باشم یه كس دیگه هست....چـــــــراااااا؟؟؟؟؟..مادر بابک از کنارمون گذشت..برادرم سلام کرد..مادر بابک با دیدن من سلام تو دهنش ماسید..مظلوم سلام کردم..جواب نشنیدم..تو کله ام پتک می کوبیدن..شاید صدای دلم بود که از کله ام میومد؟

چیزی که نباید بود می شد..عروسو داماد کنار ما بودن..بابک عین کوه یخ به سلامم جواب داد...وااااای چقدر خوشگل شده بود تو این لباس!!!!..خانومش..مهربون وآروم دستمو گرفت..نـــــــه اشکهای من وقتش نیت كه الان مثل بارون ببارن.. نباید بیان..عروس خوشکله؟ مهربونه! اگه عاشقی باید خوشحال باشی..من قوی ام..همیشه بودم..حالا بیشتر..لبخند زدم..احمقانه..بچه گانه..ماسک دلقک..بالاخره لبخند بود..بابک که اونم نزده بود..باید بود برای بابک خوشحال باشم که خانومش مهربونه خانمه..خوب نمی تونستم خوشحال باشم..یعنی من خودخواهم؟ یعنی پست بودم؟ یعنی حسود بودم؟ به بهانه ای کلید و گرفتم..می خواستم تو ماشین گریه کنم..ازخدا میخواستم همون جا بمیرم

..مادر بابک تو حیاط بود..عصبی قدم می زد..با دیدنم جلو اومد..آرنجمو محکم گرفت..محکم فشار می داد..دردم گرفته بود

..گفت: زندگیشو خراب کردی..حالا هم می خوای عروسی اشو خراب کنی..انکار جریان بی فایده بود با صداقت گفتم: باور کنید نمی خواستم بیام ولی..نگذاشت حرفمو بزنم

گفت: الانم می ری خونه..روپوشتو میارم..بابک می رسونتت..سوئیچ ماشینو دادم بهش..لطفا بدین برادرم..کلیدو از دستم کشید..اون شب حالم بهم خورد..از خدا خواسته بودم كه دوباره بابک رو ببینم ولی نه توی جشن عروسیش و با یه زن دیگه..آخه خدا چرا مجازاتم اینقدر سنگینه.......

دوست نداشتم دیگه از خونه برم بیرون..خونه بابک اینا دیگه مدتها بود نقطه امید و آرامش من نبود ولی حالا به نقطه دردناک و شکنجه گاه تبدیل شده بود

 دیگه می خواستم با خودم کنار بیام..سرنوشت هر کی یکجوره..منم مقصر داستان خودم بودم..شاید اگه بعدش بهش زنگ می زدم اینجوری نمی شد..شاید اگه توضیح می دادم..شاید اگه اونروز در مقابل مامانم مقاومت می کردم..شاید و شاید و شایدهائی که هر روز به تعدادشون اضافه هم می شد

چند روز از عروسی گذشت .
راحله برام پیغام اورد که بابک میخواد ببینتم.گفت بیا خونه ی ما -مامانم اینا رفتن شمال !به بابک میگیم بیاد اونجا.غرورم نمیذاشت اما قبول کردم.
.. تا اینکه زنگ در خونه به صدا دراومد..


درو باز کردم..بابک بود..پاهام از هیجان می لرزید..حالم بد شده بود..ولی باید مقاوم باشم..انگار که برام هیچوقت جز یک همسایه نبوده!!!

رسمی عین یک غریبه سلام و علیک کردم و گفتم تنهام و حال خانمشو پرسیدم..خیلی جدی گفت: بتو هیچ ربطی كه نداره حالش چطوره!!!! بدون تعارف تقریبا هلم داد و اومد تو خونه..بغلم کرد و زد زیر گریه!!! منم از گریه اون زدم زیر گریه..به خاطر خودم گریه می کردم؟ اشکهای تنهایمو قسمت می کردم..

...عشق اینه ؟؟ اگه اینه خدایا نمی خوام عاشق باشم..اگه هم این نیست خدایا منو فارغ از هر چی هست کن..خدایا..منو می رونی از خودت..خدایا من از تو جز آغوشت چی خواستم..خدایا..

… داغ بودم....تب دار بود..اشکهامون با هم قاطی شده بود..صورتامونو می سوزوند..قلبمونو لطیف می کرد..بدون هیچ توضیحی اشک می ریختیم..اون چرا اشک می ریخت؟؟..اون که از دست نداده بود..به دست آورده بود..داشتم آب می شدم..داشت آب می شد..شاید با هم حل می شدیم و اون وقت یکی می شدیم..درد..درد حماقت بود..درد عشق که اینقدر ازش می گن؟درد تنهائی..عادت...

گفت: چرا با من بازی کردی؟ چرا عروسی امو عزا کردی..داشتم فراموش می کردم..می خواستم فراموش کنم..تو که منو نمی خواستی پس چرا ..چرا لعنتی چرا؟؟

بجای اینکه از خودم دفاع کنم شروع به التماس کردم..عشقم..عزیزم..اشک نریز خوب نیست..غلط کردم..به خدا مخصوصا اینکارو نکردم..بخدا اتفاقی بود..دیدی که وسطش رفتم..رامینم..بسه تو رو به خدا بسه..

گفت :-همه چیو ازم گرفتی..روحمو..قلبمو..زندگیمو..عروسیمو..

- بس کن بابکم..خانمت چشم به عشقته ....عشقتو به پای اون بریز ..اون زندگیته.. چرت می گفتم...((خب منم عاشقش بودم))....اشک می ریخت..اشک می ریختم

صورت خیسمو غرق بوسه می کرد..بی حال تو بغلش بودم..منم چشمای خیسشو می بوسیدم..

به همون خدا که عاشق بود و من هم همینطور!!

تو چارچوب در منو کشوند و چسبوند به دیوار....منو بوسید اونقدر تند و تند با عجله..معلوم نبود چشمامو می بوسه؛ صورتمو؛ و.....

!!! من هق هق می کردم و اون خدا خدا…

گفت: دلم برات تنگ شده بود دختر..نگفتی بابکو دق مرگ می کنی؟

و من فقط هق هق می کردم..سرمو گذاشتم رو شونش..نوازشم می کرد..عزیزم..قربونت برم..آروم تر شده بود..تمام انرژیم گرفته شده بود..عین حالتهای بعد از مریضی.


یاد زنش افتادم...نگاهش...زیباییش
خودمو کشیدم تا از زیرش بلند شم.

گفتم:-.بابک داری چیکار میکنی خانمت..بابک......

گفت: می دونه! همه چیو می دونه..نمی تونستم تحملش کنم..بهش گفتم..خودش گفت بیام پیشت..گفت: اگه هنوز دوستم داشته باشی بریم و طلاق بگیریم..بعد من بیامو..

..تو سرم پتک می کوبیدن..من چقدر خودخواهم و روح اون چقدر بلند..خاک بر سرمن..که اسم زن رومه!!!گفتم یعنی چی؟

گفت: یعنی حال و روز منو فهمید..

...گفتم: بابک..میدونم اینا دروغه تا منو خام کنی خجالت بکش..پاشو..برو..چشمای یک عاشق چشم به راهته..گفت: من عاشقتم دختر..عشق برام اینجا است..

خونسرد واز قصد برای اینكه بتونم از خودم برونمش با لبخند گفتم: احمق من عروس هزار نفرم..مگه بیتا اینو نگفته بود؟فکر کردی با تو می مونم؟ خودت می دونی كه... ((با اینكه تصمیم نداشتم بعد اون باهیشكی بمونم))...و زدم زیر خنده...(( خنده ای از روی غصه ))))خنده ای كه به ظاهر خنده بود ولی داشت تموم وجدمو از بین میبرد ))

. یکی محکم خوابوند تو گوشم..از گوشه لبم خون دلم زد بیرون..باز هم خندیدم...خنده ای كه بتونم كاری كنم فراموشم كنه....

.گفتم:-.فکر کردی..من عاشقتم..بس که احمقی!!!
-مثل یه دلشکسته نگام میکرد
منم رفتم تو یه اتاق دیگه اومد دنبالم و گفت تو یه لجنی شیما!گفتم از تویه کثافت بهترم گورتو گم کن!
دلم پر بود.......خیلی پر!داشتم میمیردم.
راحله کنارم نشسته بود و جیک نمیزد.
بابک رفت!انگار مردم...................
سرمو گذاشتم رو شونه راحله و زار زدم...
به خاطر عشقم...واسه خودم.....واسه قلب داغونم!
دوماه از این ماجرا گذاشت!یه روز بابک و دیدم رو نیمکت پارک نشسته و داره سیگار میکشه...
جزوهام از دستم افتاد!یهو پاهام سست شد!خم شدم و جزوه امو ورداشتم !اینجا همون پارکی بود که تو بچگی باهم بازی میکردیم....
چه زود همه چی تموم شد.
دلم میخواست برم اما نمی تونستم.
رفتم پشت یکی از درختها و شماره شو گرفتم .خطمو عوض کرده بودمو و میدونستم نمیفهمه !
- الو........
صداش غم داشت !
بغضم گرفت....
صدای نفسهامو شنید!فهمید دارم گریه میکنم
- شیمای من......شیما خودتی!
قطع کردم و رفتم سمتش.وقتی حضورمو احساس کرد برگشت سمتم .داشتم گریه میکردم ...
هیچ نمگیف...اشاره کرد بشینم ... نشستم ... میخواستم بگم... بگم که حرف دلم نبوده ... بگم من بهش وفادار موندم... بگم هنوز دوست دارم.

حرفامو گوش میداد و دم نمیزد ... گریه میکردمو میگفتم ... انگار داشتم خالی میشدم ... به چشمام نگاه کرد.با همون چشمای براق عسلی!
اونم به چشمای زاغم خیره بود.گفتم چرا اینجوری نگام میکنی گفت تو چشمای تو خودمو یه جور دیگه میبینم !
گفتم دیگه باید برم ... حتما نسترن(زنش) منتظرته!
گفت نیست.گفتم منظورت چیه ؟گفت جدا شدیم ...
خشکم زد .پرسیدم چرا ؟
گفت دلش بند یکی دیگه بود.ماهمو دوست نداشتیم.
سرمو انداختم پایین...
باید خوشحال میبودم یا ناراحت؟
- شیما......
نگاش کردم.انگار خواب میدیدم.صدای جیغ و خنده های بچه هایی که تو پارک بودن منو میبرد به بچگی خودمون !وقتی اون پسره منو کوبید زمینو پیشونیم شکست و بابک منو برد خونه......
- دوستت دارم شیما ... بخدا میخوامت.
پا شدم برم.....
گفت شب زنگ میزنم....
لبخندی زدمو گفتم.....باشه منتظرتم!

روزها تند تند هاشور میخوردند ... انگار معجزه شده بود ....
بابک به من برگشت! شاد بودم...میخندیدم......
دیگه اتاقمو بوی گند سیگار نمیگرفت....دوستام داداشم اجیم مامانم بابام و همه شاد بودن که منو اینجوری میدین...میدونستن از عشق بابکه ... میدونستن بی اون میمیرم...
به مامانم گفتم میخوامش.....گفتم اگه بابک نباشه دیووونه میشم.
اولش عصبی شد
گفت اگه فامیل بفهمن دختر دکتر فریدمهر شده زن یه مردی که زنشو طلاق داده چی میگن؟گفت زشته.....گفت تو بهترین ها در انتظارتن
گفتم بهترینا رو نمیخوام...
گفتم واسم این از همه بهتره!گفتم تو میخوای دخترتو به خاطر دهن بی صاحب فامیل بکشی !
شبش مامانم با بابام حرف زد!
بابام تا چند روز اخم کرده بود و حرف نمیزد !انگار با مامان سر این موضوع بحثشون شده بود !
تا یه شب که مامانم رفت واسش چای بیاره منو صدا کرد و گفت شما تو برام بیار خودتم بیا تو اتاق کارم باهات کار دارم !!!
شروع کردم به لرزیدن.
سینی چای رو برداشتم رفتم اتاقش.نشستم رو صندلی و سرمو انداختم پایین!
- شیما....نگام کن بابا!
اروم سرمو بالا گرفتم !
- جانم بابا!
- شیما جان...دخترکم....عزیز بابا اخه چرا اینجوری میکنی ؟
گفتم:چه جور ؟
بابام چنگی به موهاش زد و درحالی که سعی میکرد به اعصابش مسلط باشه شروع کرد به حرف زدن.....

داشتم بابامو نگاه میکردمو به حرفاش گوش میدادم

 اخه شیما ی من!دخترم !تو الان جوونی خامی نمیفهمی داری چی میگی فردا پشیمون میشی.تو خوشگلی خانومی مهربونی واسه تو فرد مناسب زیاده چرا دست گذاشتی رو مردی که یه بار ازدواج کرده؟

گفتم مگه اینکه یه بار ازدواج کرده جرمه؟مگه گناه کرده ؟

گفت یعنی اون از خونواده ت مهمتره؟
با من من گفتم نه ولی.....
سرمو پایین انداختم و اروم و شمرده گفتم....
- من...بی اون میمیرم بابا!
باورم نمیشد اینو گفتم......جرات نداشتم تو چشمای پدرم نگاه کنم .نمی دونم چه قد گذشت.نیم ساعت یه ساعت .
صدای بابام پیچید تو گوشم
- باشه.........فقط یادت باشه خودت خواستی.

سعی کردم حرفشو مرور کنم !وای خداجون!باورم نمیش!
سرمو بلند کردم و پریدم بغل بابام.بوسیدمش!گفتم عاشقتم بابایی.....گریه م گرفته بود .
بابام لبخند زد.
با خوشحالی از خونه زدم بیرون....
فقط میدویدم که سریعتر برسم پیشه بابک.اخه ساعت 5قرار داشتیم......
نمی دونستم این خبر خوبو چه جور بهش بدم....
وای خدا.....
چه احساس قشنگی داشتم.

وقتی بابک اینو شنید خشکش زد....
لبخندش محو شد...انگار غمش گرفت.
- بابک.....خوشحال نشدی؟
غم زده نگام کرد و یهو با خوشحالی نگام کرد و محکم بغلم کرد و گفت معلومه دیووووونه دوستت دارم... باورم نمیشه !
هر دومون میخندیدیم....
از عشق از شادی..........................
اون روز همش خوش گذروندیم.....
رفتیم پارک....رستوران....سینما.
تقریبا 11 شب بود.
- باید برم خونه بابک !نمی خوام بابامو پشیمون کنم .
- نخیر عشقم !
گفتم :چی میگی باید برم.....فردا میبینمت.
گفت:مگه عاشق موتو ر سواری نیستی ؟تو این بارون خیلی کیف میده ها!
نتونستم نه بگم...گفتم باشه .

باروون میباربد و کاملا خیس بودیم...محکم بغلش کرده بودمو جیغ میکشیدم...خیابون لغزنده بود...داد میزد...میگفت دوستت دارم...
داشت از شهر خاج میشد....تو حال خودم نبودم که ببینم کجا داره میره...انگار مث یه پرنده داشتیم پروار میکردیم.....
یه نور روشن.....
یه سیاهی........................
یه صدای وحشتناک.....................................
یه درد عمیق................................................................................

صداها به صورت بلند تو سرم میپیچیدن.....
درد دارم......
بابک.................................
اخ پاهام....
- داره به هوش میاد!
چند نفر با لباس سفید دارن سعی میکنن وضعیتمو کنترل کنن.
بهم اکسیزن وصله....
- بابک......................................
مثل یه رویای سپید بود.....
دکترا پرستارا پس بابکم کجاست؟
داد میزنم ولم کنین....درد دارم.....................ولم کن!
بابک.....................................
دوباره بیهوش میشم.........
دوباره همه چی محو میشه....
دارن خاک میریزن.. رو جنازه ای که جسم عشق ابدیه منه...
بابکم رفت..پر کشید ...نشد عروسش بشم... نشد ...
نمی تونم گریه کنم...نمی تونم هیچی بگم........
فقط تو خودم زجه میکشم به خاطر لحظه های زیبایی که چه زود تموم شد!
ای کاش اونشب باها ش نمیرفتم......
ای کاش خدا کمی صبر میکرد
وهزاران هزار تا ای كاش و ای كاش و ای كاش و ای کاش ها ...

حالا بعد اون تصمیم ازدواج ندارم و میخوام برا همیشه با رویاهای بین منو اون تنها باشم...

هرشب به امید اینکه توی خواب باهاش باشم سرمو روی بالش میذارم.

سر انجام ..........

منم دیگه حالا یه تغییری كردم..میدونین چیه ؟؟؟اون اینه كه من عشقم رو تو قلبم نگه میدارم نه كنارم.و به این امید زنده میمونم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مشاوره 
نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:سه شنبه 28 آبان 1392-07:49 ق.ظ

داستان عشق علی جون

سال قبلش(یعنی قبل از اینکه من به کلاس دوم دبیرستان بروم.)خالمو اینا یه خونه ی جدید تو یه محله ی باکلاس خریده بودن.در اون محله پسر خیلی کم بود و دخترا در کوچه بازی می کردند.بین این دخترا یه دختر بچه ی14 ساله بود.(سردستشون). اولش پسر خاله هام فکر می ــکردند پسره!(چون روسری نمی زد و موهاش هم کوتاه بود.) و هی به خودشون می گفتن چه پسر خوشگلی! تا آخرش فهمیدن دختره.خلاصه حسابی خانواده ی خالم با خانواده ی اونا دوست شده بودند.(تازه حسابی دختره با خاله کوچیکم که همسنش بود دوست شده بودند و با هم تو کوچه بازی می کردند!) دختره فقط سه تا خواهر داشت و خودش آخری بود.خیلی هم پولدار بودند.خلاصه از داستان پرت نشیم.

ما تابستونا میریم اصفهان.پارسال هم رفتیم(دیگه اون دختره یه کم بزرگ شده بود و روسری می زد)حالا هی خالمو پسرخاله هام از این دختر تعریف کردند و ما هم هی دلمون آب شد!(تا اون موقع اونو ندیده بودم!)تا جایی که یه کم احساس عاشقی کردم. با اینکه هنوز اونو ندیده بودم! تا یه شب خوابشو دیدم! خواب دیدم اون با مادرش اومده خونه ی خالم و به خالم میگه که بیاد به من بگه که دخترشو اورده من ببینم! منم رفتم از لای در دختره رو دیدم.خیلی بچه به نظرم اومد.منم به خالم گفتم نمیخوامش!

صبح که بیدار شدم از خوابم تعجب کردم.تا اینکه پس فردا صبح ساعت تقریبا ۱۰ خالم گفت برم از بیرون یه چیزایی بخرم.منم رفتم و خریدم.وقتی برگشتم خوانواده ی دختره داشتند سوار ماشین میشدند تا برند بیرون.(چون روز ولادت امام علی(ع)بود برای اولین بار چشمم به دختره افتاد.یه دختر خیلی خوشکل! الحق که خالم راست می گفت.حسابی عاشقش شدم ولی خجالت کشیدم زیاد نگاش کنم و زود رفتم تو خونه.

تا دوباره همون شب خوابش رو دیدم.خواب دیدم که تو خونشون که خیلی بزرگه و مثل باغه جشنه.من و پسر خاله هام هم دعوت بودیم.حسابی تیپ کرده بودیم(مخصوصا من).وقتی داخل خونه شدیم من فقط می خواستم اونو ببینم.مادر دختره که فهمیده بود و از من خوشش اومده بود جلو اومد و بم گفت برو یکی منتظرته! گفتم کی؟ گفت همون که می شناسیش! منم دو ریالیم افتاد.رفتم دیدم دختره اونجا نشسته.عین یه فرشته بود.تا منو دید اومد پیشم وشروع به راه رفتن با هم کردیم.

یه دفعه از خواب بیدار شدم.حسابی خوشحال بودم.واقعا عاشق شده بودم!(ولی چه فایده اونا خیلی از ما پولدارترند و من فکر نمی کنم به اون برسم).

دیگه اونو ندیدم.تا همین الآن که دارم داستانشو برای شما تعریف میکنم.

الآن سال سوم دبیرستانم.اون پسره هم بغل دستیمه.تازه به این نتیجه رسیدم که بیشتر بچه های کلاسمون عاشقند!چون وقتی شنیدند من عاشقم خودشون رو یکی یکی لو دادند من بدبختم که دیگه نمی تونم درس بخونمهمش به فکرشم تا تابستون بشه و برم اصفهان.شاید دوباره اونو ببینم. اون رفیق عاشقم هم هر روز اون دختره را می بینه و و میاد برای من تعریف می کنه.واقعا خوش به حالش. چون حداقل عشقش رو می بینه.

امیدوارم برام دعا کنید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سرنوشت عاشقان 
نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:یکشنبه 26 آبان 1392-07:05 ق.ظ

چرااااااااااااا؟؟؟؟؟خداااااااااا

a490a61085cff62231aa338dd09fb8db-425

خدایا یک دقیقه سکوت میکنم

به احترام پیرمردی که در آغوش همسرش

درحسرت نداشتن توان خرید دارویی فوت کرد....

چرااااااااااااا؟؟؟؟؟خداااااااااا


6118e8156cbf3faa5cce7a1b40e9ee46-425

تورا به خدا اگر دیدی

حقی میفروختند

برایم بخر تا در غذایم بریزم

ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم

سرآخراگرپولی برایم ماند

برایم یک پلاکارت بخربه شکل گردنبند

بیاویزم به گردنم ورویش باحروف درشت بنویسم

من یک انسانم

من هنوزیک انسانم

من هر روز یک انسانم

3f67fe8e7494b752a3a2be2ca34c39de-425

شرم میکنم که وزن سیری ام را


باترازوی کودکِ گرسنه ی کنارپیاده روبشکنم

309e849bab5ef47bb9d5fd2a4f54ac2e-425




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:جمعه 24 آبان 1392-07:35 ق.ظ

عشق یکطرفه...

امروز میخوام از یه عشق حرف بزنم ولی نه یه عشق معمولی،بلکه یه عشق یکطرفه،یه عشق که اولین باری بود که دلمو لرزوند و دیگه هیچوقت دلم آروم نشد حتی بعد 6سال،با اینکه اون اصلا پیشم نبود.6سال پیش برا مسافرت دو روز اومد خونه مون،خیلی بچه بودم ولی تو همون بچگی عشق رو حس کردم،از همون موقع گرفتار شدم،به قول معروف از همون نگاه اول...اولین باری که نگاهم به اون چشای آبیش گره خورد،دو روز خونمون بود بعد که رفت گفتم دیگه تموم شد گفتم از دل برود هرانکه از دیده رود ولی همون موقع غلط بودن این جمله رو فهمیدم.روزها و سالها گذشت و من بزرگتر و بزرگتر شدم و بیشتر و بیشتر عشق اون تو دلم شعله ور شد.از همون اولین روز که دیدمش عاشق بارون شدم چون همون روز باش زیر بارون تو خیابون قدم زدم و اون روز رویایی هیچوقت از ذهنم پاک نشد...

بعد رفتنش طبع شعرم گل کرد،البته شعرای خیلی کودکانه چون اون موقع 12 سال بیشتر نداشتم،هنوزم اون شعرا رو نگه داشتم،وقتی میخونمشون کلی میخندم.حالا یکیشو مینویسم ولی قول بدین بم نخندیناااا

بارون...

باز بارون میباره و من،یاد اون روزا میوفتم

یاد اون روزا که،منو تو باهمدیگه

توی جشن بارون،توی کوچه های خندون،میرفتیم به سوی خیابون

با پاهای کودکانه،با حرفای عاشقانه

با دوتا دل پاک،به دور از غم و غصه

از خوشحالی پر میگرفتیم

میرفتیم به سوی آسمونها،ستاره ها،کهکشون ها

اما بعدش تو رفتی و...

دیگه نموندش جشن بارون

کوچه ها همشون شدن کوچه های گریون

دیگه من نرفتم به سوی خیابون

دیگه نموندن دو پای کودکانه،حرف های عاشقانه

دیگه نموندن پری که باهاش بری به کهکشون ها

تو رفتی و پرای منم با خودت بردی،آخه فکر نکردی بعد تو،هم چشمای من گریونه و هم خیابون؟

حالا وقتی یاد اون حرفا میوفتم

اون حرفای عاشقانه،اون دو پای کودکانه

همه رو با خودت بردی و رفتی...چرا رفتی؟؟؟

خب اینم از شعرم

خلاصه بعد مدتها چهار سال پیش عروسی دخترخالم دوباره اومدن،چقدر عوض شده بود!چقدر بزرگ شده بود چقدر قشنگتر و چشای آبیش گیراتر از قبل!!!

عشقش تو وجودم بدجور بیشتر شد،تو اون عروسی اونقدر خوشکل شده بود که کل دخترای فامیل عاشقش شده بودن،ولی عشق من با مال اونا فرق میکرد،مال اونا فقط یه هوس بود،اونا فقط عاشق خوشکلیش شده بودن ولی عشق من مال قبل از وقتی بود که اینجور ماه شه.

همیشه میگم کاش هیچوقت به اون عروسی نمیرفتم چون باعث شد بیشتر و بیشتر وابستش شم...

فردای عروسی به یکی از دخترخاله هام پیشنهاد داد،وقتی خبرشو شنیدم زندگی واسم تموم شد ولی به خیر گذشت ودخترخالم ردش کرد،چون خودش بی اف داشت(شکر خدا)هنوزم ازون دخترخالم متنفرم...

خلاصه اونم گذشت و بازم دوری و تنهایی سراغم اومد و هر روز وابسته تر و هر روز بیشتر از قبل این حرف رو رد کردم که از دل برود هرانکه از دیده رود...

تا دو سال پیش عروسی خواهرش دعوت شدیم و رفتیم اونجا،یه جورایی دوباره داستان عروسی دخترخالم ولی اینبار بدتر...

اینبار تصمیم گرفتم هرجور شده خودم بهش بگم،بهش بگم که تموم دنیام تو اون چشای آبیش خلاصه شده،با اینکه میدونستم اشتباهترین کار ممکن رو میکنم ولی دیگه نمیتونستم تحمل کنم،به هر حال دیگه دیر شده بود...

اونجا فهمیدم که جی اف داره،اینبار دیگه راستی راستی مال یکی دیگه شده بود،نمیدونم شاید یه حکمتی تو کار بوده و...خدا خودش بهتر میدونه،خلاصه اون عروسیم کوفتم شد و امید رسیدن به اون کمرنگتر و کمرنگتر،ولی هیچوقت تموم نشد...

برگشتیم شهر خودمون،بازم تنهایی بازم جدایی...

بعد اون موقع وضع زندگی من یه خورده تغییر کرد،خیلیا خواستن وارد زندگیم بشن ولی من روحم،قلبم جای دیگه ای بود و اختیارش دست من نبود...

سالها همینجوری گذشت و من همیشه زیر بارون به یاد اون ولی اینبار تنهایی راه رفتم...

تا دو ماه پیش که دوباره همه چی شروع شد،از نو

اینبار عروسی دختر عموم،دوباره اومدن.

وقتی شنیدم قراره بیان دوباره دلم لرزید و دوباره...

قرار بود روز دوشنبه بیان ومن دوباره همه ی خاطرات برام زنده شد،یه لحظه هم نمیتونستم بهش فکر نکنم

نمیتونستم رو هیچ چیز تمرکز داشته باشم مخصوصا رو درسام،روز شنبه همینجوری با همین حال رفتم مدرسه زنگ اول معلم تاریخمون گفت مهسا پاشو درسو جواب بده و من که هیچی نخونده بودم برا اولین بار تو عمرم گفتم آمادگی ندارم،کل کلاس و معلممون هنگ کرده بودن مگه میشد مهسا درس نخونده باشه!زنگ تفریح کل کلاس ریختن رو سرم که چی شده چرا درس نخوندی؟منم که هیچ جوابی نداشتم بدم،هیچوقت اون روزو یادم نمیره،فرداش خودمو زدم به مریضی و نرفتم مدرسه.

خلاصه روز موعود فرا رسید،دوشنبه اومد.وقتی از در اومد تو یه نگاه بش انداختم،به زور خودمو نگه داشتم تا سلام کردم،بعد مستقیم رفتم اتاقمو زدم زیر گریه،اون چشای آبی دیگه مال من نبود...

ولی خیلی طول نکشید که فهمیدم از جی افش جدا شده،با اینکه اطمینان داشتم که اون هیچوقت مال من نمیشه و کم کم با این موضوع کنار اومده بودم،اما...نمیشد،دوباره باختم دلمو و باز از نو...

اون عروسی دیگه قشنگ بود و کوفتم نشد.تو عروسی یه دور باش رقصیدم که هیچوقت یادم نمیره.چقدر قشنگ بود و چقدر قشنگتر شده بود،اونقد محو چشای آبیش شده بودم که هیچی و هیچکی رو نمیدیدم!!!

دو روز اینجا بودن،اون دو روزم مدرسه نرفتم،چون نمیتونستم یه لحظم چشم ازش بردارم،شبام که اون با خیال راحت میخوابید،من تا صبح گریه میکردم چون به این جمله کاملا اعتقاد دارم که بدترین شکل دلتنگی اینه که اون کنارت باشه ولی مال تو نباشه...

کاش یه بار فقط یه بار بهم توجه میکرد و حرف دلمو از چشای خیسم میخوند...

بعد اون دو روز بازم از پیشم رفت،دیگه اون هفته کلا نرفتم مدرسه،اصلا کاملا از حال و هوای درسام اومده بودم بیرون،دیگه حتی گریمم نمیومد فقط مات و مبهوت عکسای عروسی رو مرور میکردم و اون چندتا عکسی که دزدکی ازش انداخته بودم و چندتایی که از گوشی خودش دزدیده بودم...

حالام همدم تنهاییام فقط اون چندتا عکسن...

بچه ها چیکار کنم؟کمکم کنید،خیلی تنهام،خیلییییییییی...

مخصوصا اینکه این دفعه ی آخر که اومده بود فهمیدم خیلی عوض شده،اون دیگه اون پسربچه ی ساده و پاک نبود...

یه شب دیدم دم چنجره داره سیگار میکشه،حالا اون به کنار،بعد رفتنش یه روز به دخترخالم گفتم به این شماره بزنگ بگو اشتباه گرفتم تا فقط چند لحظه صداشو بشنوم،وقتی بش زنگید،گفت خانوم من الان حالم سر جاش نیس،مستم فردا بتون میزنگم،این حرفاشو که شنیدم اصلا هنگ کردم،اون شب تا صبح با خودم کلنجار رفتم که دیگه از دلم بیرونش کنم،با همه ی بدیاش،نتونستم،نتونستم،نتونستم،بازم نتونستم قلبمو ازش پس بگیرم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سرنوشت عاشقان 
نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:چهارشنبه 22 آبان 1392-07:16 ق.ظ

هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مشاوره 
نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:چهارشنبه 22 آبان 1392-01:44 ق.ظ

داستان زیبای عشق جدید...

عشق جدید

از یك طرف عذاب وجدان داشت واز سویی خوشحال بود. عذاب وجدان داشت چون به رابطه اش با سام برای همیشه پایان داده بود. سامی كه ۳ سال عاشقانه دوستش داشت سامی كه بارها به خاطرش آشوب به پا كرده بود.سامی كه به خاطرش از خیلی چیزها  واز خیلی كس ها گذشته بود و خوشحال بود چون دیگه میان خودش وعشق جدیدش حمید هیچ مانعی نبود.بلاخره از این دو راهی جانکاه خلاص شده بود.

ماجرا بر میگشت به ۸ ماه قبل روزی كه تینا برای اولین بار با حمید تو چت آشنا شد.ابتدا اونها فقط درباره كامپیوتر واینترنت حرف میزدند و حمید تینا رو در این موارد راهنمایی می كرد. ولی هر از گاهی درباره خودشون هم حرف می زدند.

تینا برای حمید احترام خاصی قائل بود.حمید با تمام پسرهای كه تینا تا به امروز دیده بود فرق داشت.حتی با دوست پسرش سام.هنر بزرگ سام بلند كردن موهاش وپوشیدن لباسهای تنگ و كوتاه بود. ولی حمید یه انسان والا یك روشنفكرو یه شخصیت فوقالعاده بود.

با وجود اینکه قیافه حمید براش مهم نبود وتینا به خاطر انسانیت وگفتارحمید مجذوب او شده بود ولی قیافه حمید هم كه تینا از وبكم دیده بود زیبا و دلنشین بود.با وجود این به پای سام نمی رسید.

در اوایل وقتی تینا با حمید چت می کرد عذاب وجدان داشت چون فکر می کرد داره به سام خیانت میکنه ولی بعد از مدتی این احساس ازش رخت بر بست.

تیناو سام۳ سال بود كه دوست بودند. اونها عاشقانه همدیگر رو دوست داشتند.عشق سام و تینا زبانزد دوست ودشمن بود ولی امدن حمید همه چیز رو بهم ریخت.

دیگه یواش یواش سام  داشت از ذهن تینا می رفت وهمینطور از قلبش. مهمترین كار برای تینا چت كردن با حمید بود.روزها پشت سر هم می آمدند و می رفتند تا اینكه یه روز یه اتفاق افتاد.تینا داشت با حمید چت می كرد در اواسط چت حمیداز تینا پرسید:

-میخوام یه سوال ازت بپرسم

-خوب بپرس

-ناراحت نمی شی

-نه

-قول میدی؟

-قول میدم

-دوست پسر داری

تیا درحالی كه خودشو گم كرده بود نوشت نه ندارم.چرا می پرسی-واسه اینكه دوستت دارم و میخوام باهات عروسی كنم. تینا یهو خشکش زد.



 ولی زود به خودش اومد و انگشت شو گذاشت روی دكمه خاموشی وبا تمام زورش فشار داد وكامپیوتر رو خاموش کرد.شب از شدت هیجان نتونست بخوابه.شده بود مثل روزی كه برای اولین بار با سام اشنا شده بود.تینا نمی دونست باید چكار كنه از یه طرف سام وجود داشت كه تینا رو دوست داشت.واز طرف دیگر از دست دادن حمید واسش کار احمقانه ای بود فردا صبح وقتی تینا داشت به مدرسه می رفت مثل هر روز سام رو جلوی در خانه اشان دید تازه یادش افتاد كه باید جواب نامه سام رو میداد. ولی دیگه براش مهم نبود. بی اعتنا از كنارش رد شد.بر عكس روزهای گذشته سلام هم نداد سام پشت سرش راه افتاد ولی تینا جوابشو نداد وراه مدرسه رو در پیش گرفت ورفت.سام از این كار تینا در شگفت ماند ولی باخودش گفت حتما حوصله نداشته.

اون روز تینا تو مدرسه ساعتها با خودش كلنجار رفت تا بلاخره تصمیمش رو گرفت.وقتی زنگ مدرسه خورد یك راست از مدرسه رفت خونه وزود لباساشو عوض كرد و رفت سر كامپیوتر حمید هم منتظرش بود.حمید از تینا پرسید:

-دیروز ناراحتت كردم

-نه

-پس چرا بی خداحافظی رفتی

-كار داشتم

-درباره پیشنهادم فكر كردی

-اره

-جوابت چیه

تینا كمی مكث كرد وبعد تایپ كرد:

-باشه

بعد از اون بله كار زندگی ی تینا و حمید شده بود چت كردن باهم. بر عكس سام كه چشماش سیاه بود چشمان حمید آبی بود و وقتی چشمای حمید رو از وبكم می دید نگاه حمید به عمق دل تینا نفوذ میكرد. اونها برعكس گذشته بیشتر حرفهای عاشقانه می زدند. از اینده می گفتند از روزهای خوشی كه در پیش رو داشتند. حمید به تینا گفت برات یه زندگی می سازم كه همه حسرتشو بخورند تو رو خوشبخترین دختر روی زمین می كنم.این حرفها تینا رو بیشتر دیوانه وعاشق می كرد.

همه چیز مرتب بود جز دو چیز كه تینا رو می آزرد یكیش دوری حمیدبود. ودیگریش وجود سام.مشكل اول خیلی زود حل شد حمید كه در مشهد زندگی می كرد از دانشگاه تهران قبول شده بود تینا وقتی این خبر رو شنید از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید.دومین مشكل رو هم تصمیم گرفت كه فردا حل كنه.

فردا صبح وقتی تینا میخواست بره مدرسه رفت كنار سام كه مثل روزهای گذشته سر كوچه ایستاده بود و به سام گفت بعد از مدرسه زنگ بزن كارت دارم.بیچاره سام چه فكرها كه نكرد درونش عروسی بود بعد از مدتها می تونست صدای عشقش رو بشنوه ولی بعد از مدرسه وقتی سام با تینا تماس گرفت دنیا رو سرش خراب شد.تینا گفت ما دیگه باید از هم جدا بشیم من یكی دیگه رو دوست دارم.

بعد از اون روز تینا دیگه سام رو ندید دوستاش می گفتند رفته جنوب كار كنه. دلش برای سام می سوخت چون سام دانشگاه قبول شده بود و بخاطر تینا دانشگاهشو که تهران بود ول کرد.

یك روز بارانی تینا كنار پنچره ایستاده بود وداشت به بیرون نگته می كرد.قرار بود یك ساعت دیگه با حمید چت كنه.بلاخره یه ساعت گذشت و وارد محیط چت شد.تینا وارد چت شده، نشده خبری رو از حمید شنید كه تینا رو از جا كند. فرار بود بك هفته دیگه حمید بیاد تهران تا نام نویسی كنه.حمیدو تینا قرار گذاشتند در یه پارك نزدیك خونه تینا همدیگرو ببینند حمید گفت تو تا حالا منو از نزدیك ندیدی برای اینكه منو بشناسی یه دست لباس سیاه می پوشم ویه گل رز هم تو دستم می گیرم.

اون یك هفته برای تینا مثل هفت سال بود هر روز در خواب حمید رو می دید كه با لباسهای سیاه ویه گل رز در دستش به تینا نزدیك میشد.این یك هفته جانكاه تمام شد. شوق دیدن چشمان ابی حمید تینا رو از خود بی خود كرده بود.

روز موعود رسید تینا بهترین لباسهای رو كه داشت پوشید وارایش كرد. می خواست پیش حمید بی عیب جلوه كنه. نیم ساعت به قرار مانده بود. تینا به پاركی كه قرار بود حمید بیاد رفت.مدتی منتظر ماند بعد از گذشت دقایقی دیدش یکی با لباس سیاه و گل رز تو دستش.درست مثل خوابی كه دیده بود حمید از دور داشت بهش نزدیك میشد. روزهای هجران داشت تموم میشد. تینا بی تاب بود با خودش گفت اگه حمید منو اینطور هول ببینه بعدا مسخرم میكنه. تینا چشماشو بست تا آروم بشه وقتی چشماشو باز كر خشكش زد سام جلوی چشماش بود با لباس سیاه ویه گل رز تو دستش.تینا باورش نمی شد که پسری که باهاش چت می کرد همون سام باشه. باچشمهای پر از التماس زل زد به سام ولی سام پوزخندی زد وگل رز رو انداخت تو جوی آب و از اونجا دور شد.

اه ای دل بیچاره من دنیا رو با آدماش شناختی یا نه اینم داستانی که تقدیمش کردم به یه غریبه.....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سرنوشت عاشقان 
نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:چهارشنبه 22 آبان 1392-01:40 ق.ظ

کوتاه اما تلخ.......

مترو ایستاد سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت.

چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زدو یه جا انتخاب کردونشست.

روبروش یه زنه میانسال و یه دختره جوان نشسته بودن که......

وای باور کردنی نبود!یعنی خودش بود!؟آره خودش بود....

پسره خاطرات تلخ گذشتشو تو ذهنش مرور میکرد.خاطراتی که زخم عمیقی بهش زده بود.

آره همون بودهمون که ادعا میکرد"من بدون تو میمیرم" الان روبروش نشسته بودواینطوری نگاهش میکرد؟

توی دلش تبسمی به قصد انکار زدوفکری کرد"میبینم که هنوز زنده ای پس دروغ میگفتی.همه دخترا ها همین هستند"............

دوسال گذشته بودیانه شاید هم بیشتر.یادش نمی اومد.اصلا براش مهم نبود.

ارایش ولباسش نسبت به اون زمان ها ساده تر شده بودو البته به انضمام چهره اش که حقیقتا میخورد بیشتراز اینها شکسته شده باشه.

چند بار سعی کرددزدکی و زیر چشمی نگاش کنه.اما گریزی نبود .انگاردختر فقط زل زده بودبهش.سرده سرد.اینقدر سرد که صد افسوس از چشمانش می بارید.انگار .....

کاش دهن باز میکردویه بدو بیراهی میگفت اما اینقدرمرده وسنگین نگاش نمیکردنمیدونم شاید در حقش بدی کرده بودم.

ظاهرا مقصد رسیدنی نبود.

تصمیم گرفت یه ایستگاه زود تر پیاده بشهو فوقش یه چند دقیقه پیاده روی کنه ولی در عوض از زیر بار این نگاه سرد فرار کنه.

نگاهی که باعث میشد اونو خرد کنه نگاهی که درد همیشگی شو زنده میکرد.

همین که خواست ازجاش بلند بشه تصمیم گرفت برای اخرین بار وبی بهانه مثه خوده دختر بهش زل بزنه با نگاش بهش بفهمونه ............

زنه میانسال همراهش لبخند تلخی زدو گفت:زیاد خودتو خستته نکن چهارساله که نابینا شده از بس گریه کرد!!!

تموم خاطرات گذشتشو تو مترو گذاشت و پیاده شد و مترو رفت..




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سرنوشت عاشقان 



  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
...

ابزار وبلاگ