تبلیغات
داستان و مشاوره عشقی - عشق یکطرفه...

قربونت برم خدا چقدر غربی رو زمین !


نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:جمعه 24 آبان 1392-07:35 ق.ظ

عشق یکطرفه...

امروز میخوام از یه عشق حرف بزنم ولی نه یه عشق معمولی،بلکه یه عشق یکطرفه،یه عشق که اولین باری بود که دلمو لرزوند و دیگه هیچوقت دلم آروم نشد حتی بعد 6سال،با اینکه اون اصلا پیشم نبود.6سال پیش برا مسافرت دو روز اومد خونه مون،خیلی بچه بودم ولی تو همون بچگی عشق رو حس کردم،از همون موقع گرفتار شدم،به قول معروف از همون نگاه اول...اولین باری که نگاهم به اون چشای آبیش گره خورد،دو روز خونمون بود بعد که رفت گفتم دیگه تموم شد گفتم از دل برود هرانکه از دیده رود ولی همون موقع غلط بودن این جمله رو فهمیدم.روزها و سالها گذشت و من بزرگتر و بزرگتر شدم و بیشتر و بیشتر عشق اون تو دلم شعله ور شد.از همون اولین روز که دیدمش عاشق بارون شدم چون همون روز باش زیر بارون تو خیابون قدم زدم و اون روز رویایی هیچوقت از ذهنم پاک نشد...

بعد رفتنش طبع شعرم گل کرد،البته شعرای خیلی کودکانه چون اون موقع 12 سال بیشتر نداشتم،هنوزم اون شعرا رو نگه داشتم،وقتی میخونمشون کلی میخندم.حالا یکیشو مینویسم ولی قول بدین بم نخندیناااا

بارون...

باز بارون میباره و من،یاد اون روزا میوفتم

یاد اون روزا که،منو تو باهمدیگه

توی جشن بارون،توی کوچه های خندون،میرفتیم به سوی خیابون

با پاهای کودکانه،با حرفای عاشقانه

با دوتا دل پاک،به دور از غم و غصه

از خوشحالی پر میگرفتیم

میرفتیم به سوی آسمونها،ستاره ها،کهکشون ها

اما بعدش تو رفتی و...

دیگه نموندش جشن بارون

کوچه ها همشون شدن کوچه های گریون

دیگه من نرفتم به سوی خیابون

دیگه نموندن دو پای کودکانه،حرف های عاشقانه

دیگه نموندن پری که باهاش بری به کهکشون ها

تو رفتی و پرای منم با خودت بردی،آخه فکر نکردی بعد تو،هم چشمای من گریونه و هم خیابون؟

حالا وقتی یاد اون حرفا میوفتم

اون حرفای عاشقانه،اون دو پای کودکانه

همه رو با خودت بردی و رفتی...چرا رفتی؟؟؟

خب اینم از شعرم

خلاصه بعد مدتها چهار سال پیش عروسی دخترخالم دوباره اومدن،چقدر عوض شده بود!چقدر بزرگ شده بود چقدر قشنگتر و چشای آبیش گیراتر از قبل!!!

عشقش تو وجودم بدجور بیشتر شد،تو اون عروسی اونقدر خوشکل شده بود که کل دخترای فامیل عاشقش شده بودن،ولی عشق من با مال اونا فرق میکرد،مال اونا فقط یه هوس بود،اونا فقط عاشق خوشکلیش شده بودن ولی عشق من مال قبل از وقتی بود که اینجور ماه شه.

همیشه میگم کاش هیچوقت به اون عروسی نمیرفتم چون باعث شد بیشتر و بیشتر وابستش شم...

فردای عروسی به یکی از دخترخاله هام پیشنهاد داد،وقتی خبرشو شنیدم زندگی واسم تموم شد ولی به خیر گذشت ودخترخالم ردش کرد،چون خودش بی اف داشت(شکر خدا)هنوزم ازون دخترخالم متنفرم...

خلاصه اونم گذشت و بازم دوری و تنهایی سراغم اومد و هر روز وابسته تر و هر روز بیشتر از قبل این حرف رو رد کردم که از دل برود هرانکه از دیده رود...

تا دو سال پیش عروسی خواهرش دعوت شدیم و رفتیم اونجا،یه جورایی دوباره داستان عروسی دخترخالم ولی اینبار بدتر...

اینبار تصمیم گرفتم هرجور شده خودم بهش بگم،بهش بگم که تموم دنیام تو اون چشای آبیش خلاصه شده،با اینکه میدونستم اشتباهترین کار ممکن رو میکنم ولی دیگه نمیتونستم تحمل کنم،به هر حال دیگه دیر شده بود...

اونجا فهمیدم که جی اف داره،اینبار دیگه راستی راستی مال یکی دیگه شده بود،نمیدونم شاید یه حکمتی تو کار بوده و...خدا خودش بهتر میدونه،خلاصه اون عروسیم کوفتم شد و امید رسیدن به اون کمرنگتر و کمرنگتر،ولی هیچوقت تموم نشد...

برگشتیم شهر خودمون،بازم تنهایی بازم جدایی...

بعد اون موقع وضع زندگی من یه خورده تغییر کرد،خیلیا خواستن وارد زندگیم بشن ولی من روحم،قلبم جای دیگه ای بود و اختیارش دست من نبود...

سالها همینجوری گذشت و من همیشه زیر بارون به یاد اون ولی اینبار تنهایی راه رفتم...

تا دو ماه پیش که دوباره همه چی شروع شد،از نو

اینبار عروسی دختر عموم،دوباره اومدن.

وقتی شنیدم قراره بیان دوباره دلم لرزید و دوباره...

قرار بود روز دوشنبه بیان ومن دوباره همه ی خاطرات برام زنده شد،یه لحظه هم نمیتونستم بهش فکر نکنم

نمیتونستم رو هیچ چیز تمرکز داشته باشم مخصوصا رو درسام،روز شنبه همینجوری با همین حال رفتم مدرسه زنگ اول معلم تاریخمون گفت مهسا پاشو درسو جواب بده و من که هیچی نخونده بودم برا اولین بار تو عمرم گفتم آمادگی ندارم،کل کلاس و معلممون هنگ کرده بودن مگه میشد مهسا درس نخونده باشه!زنگ تفریح کل کلاس ریختن رو سرم که چی شده چرا درس نخوندی؟منم که هیچ جوابی نداشتم بدم،هیچوقت اون روزو یادم نمیره،فرداش خودمو زدم به مریضی و نرفتم مدرسه.

خلاصه روز موعود فرا رسید،دوشنبه اومد.وقتی از در اومد تو یه نگاه بش انداختم،به زور خودمو نگه داشتم تا سلام کردم،بعد مستقیم رفتم اتاقمو زدم زیر گریه،اون چشای آبی دیگه مال من نبود...

ولی خیلی طول نکشید که فهمیدم از جی افش جدا شده،با اینکه اطمینان داشتم که اون هیچوقت مال من نمیشه و کم کم با این موضوع کنار اومده بودم،اما...نمیشد،دوباره باختم دلمو و باز از نو...

اون عروسی دیگه قشنگ بود و کوفتم نشد.تو عروسی یه دور باش رقصیدم که هیچوقت یادم نمیره.چقدر قشنگ بود و چقدر قشنگتر شده بود،اونقد محو چشای آبیش شده بودم که هیچی و هیچکی رو نمیدیدم!!!

دو روز اینجا بودن،اون دو روزم مدرسه نرفتم،چون نمیتونستم یه لحظم چشم ازش بردارم،شبام که اون با خیال راحت میخوابید،من تا صبح گریه میکردم چون به این جمله کاملا اعتقاد دارم که بدترین شکل دلتنگی اینه که اون کنارت باشه ولی مال تو نباشه...

کاش یه بار فقط یه بار بهم توجه میکرد و حرف دلمو از چشای خیسم میخوند...

بعد اون دو روز بازم از پیشم رفت،دیگه اون هفته کلا نرفتم مدرسه،اصلا کاملا از حال و هوای درسام اومده بودم بیرون،دیگه حتی گریمم نمیومد فقط مات و مبهوت عکسای عروسی رو مرور میکردم و اون چندتا عکسی که دزدکی ازش انداخته بودم و چندتایی که از گوشی خودش دزدیده بودم...

حالام همدم تنهاییام فقط اون چندتا عکسن...

بچه ها چیکار کنم؟کمکم کنید،خیلی تنهام،خیلییییییییی...

مخصوصا اینکه این دفعه ی آخر که اومده بود فهمیدم خیلی عوض شده،اون دیگه اون پسربچه ی ساده و پاک نبود...

یه شب دیدم دم چنجره داره سیگار میکشه،حالا اون به کنار،بعد رفتنش یه روز به دخترخالم گفتم به این شماره بزنگ بگو اشتباه گرفتم تا فقط چند لحظه صداشو بشنوم،وقتی بش زنگید،گفت خانوم من الان حالم سر جاش نیس،مستم فردا بتون میزنگم،این حرفاشو که شنیدم اصلا هنگ کردم،اون شب تا صبح با خودم کلنجار رفتم که دیگه از دلم بیرونش کنم،با همه ی بدیاش،نتونستم،نتونستم،نتونستم،بازم نتونستم قلبمو ازش پس بگیرم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سرنوشت عاشقان 

How long does Achilles tendonitis last for?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:16 ق.ظ
Nice post. I learn something new and challenging
on sites I stumbleupon everyday. It's always exciting to
read content from other authors and practice a little something from other
sites.
aberrantquagmir17.exteen.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 08:31 ق.ظ
What a material of un-ambiguity and preserveness of precious familiarity on the topic of
unpredicted feelings.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 05:48 ق.ظ
Good day I am so delighted I found your site, I really found you
by mistake, while I was browsing on Bing for something else, Anyhow I am here now and
would just like to say many thanks for a remarkable post and a all round thrilling blog (I also love
the theme/design), I don't have time to read through it all
at the moment but I have bookmarked it and
also added in your RSS feeds, so when I have time I will be back to read much more, Please do keep up the excellent work.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 01:56 ب.ظ
Hello there I am so glad I found your webpage, I really found you by mistake, while I was
looking on Digg for something else, Anyhow I am here now and would just
like to say thanks for a tremendous post and a all round enjoyable
blog (I also love the theme/design), I don’t have time
to read through it all at the minute but I have saved it and also added your RSS feeds, so when I have time
I will be back to read a lot more, Please do keep up the superb work.
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 02:37 ق.ظ
What i do not understood is in truth how you're no longer really a lot more neatly-appreciated
than you might be right now. You are very intelligent.
You realize thus significantly in relation to this matter,
made me in my view consider it from numerous various angles.
Its like men and women aren't interested except it's one thing to do with Girl gaga!

Your personal stuffs outstanding. Always deal with
it up!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


...

ابزار وبلاگ