تبلیغات
داستان و مشاوره عشقی - داستان عشق علی جون

قربونت برم خدا چقدر غربی رو زمین !


نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:سه شنبه 28 آبان 1392-07:49 ق.ظ

داستان عشق علی جون

سال قبلش(یعنی قبل از اینکه من به کلاس دوم دبیرستان بروم.)خالمو اینا یه خونه ی جدید تو یه محله ی باکلاس خریده بودن.در اون محله پسر خیلی کم بود و دخترا در کوچه بازی می کردند.بین این دخترا یه دختر بچه ی14 ساله بود.(سردستشون). اولش پسر خاله هام فکر می ــکردند پسره!(چون روسری نمی زد و موهاش هم کوتاه بود.) و هی به خودشون می گفتن چه پسر خوشگلی! تا آخرش فهمیدن دختره.خلاصه حسابی خانواده ی خالم با خانواده ی اونا دوست شده بودند.(تازه حسابی دختره با خاله کوچیکم که همسنش بود دوست شده بودند و با هم تو کوچه بازی می کردند!) دختره فقط سه تا خواهر داشت و خودش آخری بود.خیلی هم پولدار بودند.خلاصه از داستان پرت نشیم.

ما تابستونا میریم اصفهان.پارسال هم رفتیم(دیگه اون دختره یه کم بزرگ شده بود و روسری می زد)حالا هی خالمو پسرخاله هام از این دختر تعریف کردند و ما هم هی دلمون آب شد!(تا اون موقع اونو ندیده بودم!)تا جایی که یه کم احساس عاشقی کردم. با اینکه هنوز اونو ندیده بودم! تا یه شب خوابشو دیدم! خواب دیدم اون با مادرش اومده خونه ی خالم و به خالم میگه که بیاد به من بگه که دخترشو اورده من ببینم! منم رفتم از لای در دختره رو دیدم.خیلی بچه به نظرم اومد.منم به خالم گفتم نمیخوامش!

صبح که بیدار شدم از خوابم تعجب کردم.تا اینکه پس فردا صبح ساعت تقریبا ۱۰ خالم گفت برم از بیرون یه چیزایی بخرم.منم رفتم و خریدم.وقتی برگشتم خوانواده ی دختره داشتند سوار ماشین میشدند تا برند بیرون.(چون روز ولادت امام علی(ع)بود برای اولین بار چشمم به دختره افتاد.یه دختر خیلی خوشکل! الحق که خالم راست می گفت.حسابی عاشقش شدم ولی خجالت کشیدم زیاد نگاش کنم و زود رفتم تو خونه.

تا دوباره همون شب خوابش رو دیدم.خواب دیدم که تو خونشون که خیلی بزرگه و مثل باغه جشنه.من و پسر خاله هام هم دعوت بودیم.حسابی تیپ کرده بودیم(مخصوصا من).وقتی داخل خونه شدیم من فقط می خواستم اونو ببینم.مادر دختره که فهمیده بود و از من خوشش اومده بود جلو اومد و بم گفت برو یکی منتظرته! گفتم کی؟ گفت همون که می شناسیش! منم دو ریالیم افتاد.رفتم دیدم دختره اونجا نشسته.عین یه فرشته بود.تا منو دید اومد پیشم وشروع به راه رفتن با هم کردیم.

یه دفعه از خواب بیدار شدم.حسابی خوشحال بودم.واقعا عاشق شده بودم!(ولی چه فایده اونا خیلی از ما پولدارترند و من فکر نمی کنم به اون برسم).

دیگه اونو ندیدم.تا همین الآن که دارم داستانشو برای شما تعریف میکنم.

الآن سال سوم دبیرستانم.اون پسره هم بغل دستیمه.تازه به این نتیجه رسیدم که بیشتر بچه های کلاسمون عاشقند!چون وقتی شنیدند من عاشقم خودشون رو یکی یکی لو دادند من بدبختم که دیگه نمی تونم درس بخونمهمش به فکرشم تا تابستون بشه و برم اصفهان.شاید دوباره اونو ببینم. اون رفیق عاشقم هم هر روز اون دختره را می بینه و و میاد برای من تعریف می کنه.واقعا خوش به حالش. چون حداقل عشقش رو می بینه.

امیدوارم برام دعا کنید



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سرنوشت عاشقان 

Foot Problems
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:16 ب.ظ
Nice blog here! Also your web site lots up very fast!
What host are you the use of? Can I am getting your associate link for
your host? I desire my site loaded up as fast as yours lol
How does Achilles tendonitis occur?
جمعه 13 مرداد 1396 10:57 ب.ظ
Hello, I enjoy reading through your post. I like to write a little comment to support you.
foot pain after sitting
دوشنبه 5 تیر 1396 06:42 ق.ظ
These are really wonderful ideas in concerning blogging.
You have touched some fastidious factors here.
Any way keep up wrinting.
http://angelaphsye.myblog.de
چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:45 ب.ظ
After looking at a handful of the blog articles on your site, I seriously
appreciate your way of blogging. I bookmarked it to my
bookmark site list and will be checking back in the near future.
Please visit my website too and tell me your opinion.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 01:35 ب.ظ
Quality posts is the important to attract the visitors to pay a
quick visit the site, that's what this site is providing.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:47 ق.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this
post was good. I do not know who you are but definitely you're going to
a famous blogger if you are not already ;) Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


...

ابزار وبلاگ