تبلیغات
داستان و مشاوره عشقی - داستان عشق شیما

قربونت برم خدا چقدر غربی رو زمین !


نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:پنجشنبه 30 آبان 1392-07:52 ق.ظ

داستان عشق شیما

پریچهر خانوم :

53 ساله..چاق ..تو خونه چادر گل دار سرش می کرد که بو یاس می داد..موهای خاکستریش بافته از زیر روسریش پیدا بود..چادرشم معمولا دور کمرش بود..باورم نمی شد که آدمهای این شکلی غیر از فیلمها هنوزم باشن..

اوایل وجود پری خانم مزاحمت بود..صبح از خواب پا می شدم بالای سرم نماز می خوند! خیلی دوست داشت منو به راه راست هدایت کنه ! زیر بالشم..دعا پیدا می کردم..بدتر از همه اینکه با بدبختی سیگار می کشیدم..راحله که بعضی وقتا میومد پیشم ..درو قفل می کردیم..از راحله بدش میومد ولی نتونسته بود خانواده را راضی کنه كه راحله نیاد دیدنم !!! بالاخره یک بار دیگه خسته شدم..خیلی خونسرد نشستم و سیگار کشیدم..چه حرصی می خورد

می گفت برای دختر زشته!!! بی شخصیتی میاره..گناه داره..و بعد هم تهدید که به آقای دکتر (( پدر بنده )) می گم ...

منم خندیدم و گفتم: منم می گم تو خونمون جنبل و جادو می کنی و دعا زیر متکام می ذاری..از اونوقت دیگه شد عیسی به دین خود و موسی به دین خود..کاری بهم نداشت..

اونقدر که کتاب خونده بودم خسته شده بودم.. روزمرگی و روزمرگی..پایان نا پذیری.

از خدا میخواستم فقط یه بار دیگه بابک رو ببینم تا بتونم حرفامو قبل از مردنم بهش بگم.همون حرفایی كه برای آخرین بار میخواست از زبونم بشنوه.همون حرفایی كه توی حال وهوای دیگه بودیم میخواستم بگم ولی نگفتم...ای كاش میشد دوباره ببینمش و بهش همه ی حرفای دلم رو میگفتم ....ای كـــــــاااااااااااش....
کاش میتونستم بگم هنوزم عاشقشم نه اینکه پیغام بدم دوستش ندارم.....
دلم داشت میترکید...
گوشه گیر شده بودم و داشتم از بین میرفتم

دیگه سیگار؛ مشروب و حتی فکر درباره گذشته ها؛ حرفای بی محتوا و دخترونه..نه هیچكدومش فایده ای نداشت

یه روز صبح از خواب بیدارم کردو گفت باید بریم خونه ی خاله فریبا!
با غرلند از جام بلند شدم و رفتم یه ابی به دست و صورتم زدم و خیلی بیحال حاضر شدم .
بعد از مدتها چشمم بتویه اینه به خودم افتاده بودم !
هنوز هم خوشگل بودم اما...از چهره م غم میبارید!
گردنبندی که بابک بهم داده بود و لمس کردم و با صدای مامانم که هی میگفت دیر شد دیر شد شیفت دارم به خودم اومدم !
مامانم داشت حاضر میشد.سوئچ ماشینشو گرفتمو خواستم تا اماده شدنش ماشینو از حیاط ببرم بیرون...
تویه ماشین نشسته بودم و به پنجره اتاقی نگاه میکردم که مدتها بسته بود...اشک تو چشمام حلقه زد که از تویه اینه دیدمش..


سرکوچه ایستاده بود و داشت نگام میکرد.. یادمه بارون شدیدی میبارید و سرتا پاش خیس بود .. خیره شدم بهش.. روش و برگردوندو رفت.. قلبم ترک خورد.. اخه چرااااااا ؟؟

تو تختم خوابیده بودمو فکرمیکردم !به روزای قشنگی که با بابک داشتیم....اغوشش....بوسه هاش....
اخ چه قدر زود گذشتن !
از وقتی راحله بهم گفته بود بابک پیغام داده ازم متنفره دیگه بدتر شده بودم .نمی دونم کدوم احمقی گفته من یه شب و با یه پسر دیگه بوده ام که بابک عشقو از یادش برد و یه تنفر از من تو قلبش ریشه زد!اخه من که هنوز وفادارش بودم.....
چرا باید این حرفارو باور میکرد؟چرا با دیدنم راشو کج میکرد....
4سال از ماجرا و اتفاقی كه بین منو رامین اتفاق افتاده بود میگذشت.تا اینكه یه روز......

!!!!!! خبر خوب ؛ خبر خوب!!! برادر کوچکم پرواز کنان کارت بدست اومد پیشم و ذوق میكرد ..هی عروسی پلو خوری..

…از کی تا حالا مهمونی و مفت خوری تو خانواده ما خبر جدید و قابل بحثی بود؟ با آواز خوندنای مصنوعی اش کم کم داشتم متوجه می شدم که حتما نقشه ای داره..بی اختیار گفتم : نه!

گفت: من که هنوز هیچی نگفتم دختر نطفه اتو با نه بستن؟

گفتم: چیه باز خانمتون وقت همراهیتونو ندارن..شرمنده..آبجی کوچیکتون مریضن!!!

منو بغل کرد..خودشو لوس کرد..چند وقته با ما نبودی خره؟ کلمو بوسید..حالا ما که به خوش تیپی بعضیا نیستیم))!!! بعضیا کی بودن خودش می دونست )) ولی حالا با دو تا سیبیل بیای عروسی بده..کلی می خندیم

خنده ام گرفت..آخه هیچکدوم تا یادم میومد سبیل نداشتن!!! ادامه داد..اه اه دختر کله ات بو گند سیگار می ده..چقدر پول این بابای بیچارتو دود می کنی؟
خجالت نمیکشی؟من داداشتم از من خجالت بکش!
شیما یه نگاه به خودت کن

پاشدم..داشتم می رفتم حموم !!! ته دلم بی خودی می لرزید..پاهام می لرزید..گفتم: خوب بابا قر نده! میام..عروسی کی هست حالا..

گفت :نمی شناسی..همساین..هم دانشگاهی خان داداشت..کارتو داد دستم..بعد از رزج زدن شعرهای آبگوشتی کارت..باورم نمی شد.

حتما یک فامیل دیگه است..نه فامیل بابک بود..بدنم داغ شد..خشک شده بودم..برادرم کنجکاو شده بود..دنبال بهانه می گشتم..در ضمن نمی خواستم شک کنه..شروع کردم با صدای لرزون شعرا رو مسخره خوندن..

کلمات کارت زیر ذره بین اشک محدب و مقعر می شدن..بالاخره از سر بازش کردم..رفتم زیر دوش.. اشکای شور قاطی شیرینی آب تهران می شد..داغیش صورتمو می سوزوند..و این حقیقت که باید عروسیش هم برم..تو قلبم سوزن می زد.

. این شعر مسخره سعدی تو کله ام بدون توقف تکرار می شد.

.ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود.. ..آن دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود..

تا آخر اون هفته دنبال هزار تا بهانه گشتم تا عروسی نرم..ولی هر دفعه بدتر بود..هر دفعه بیشتر تظاهر به مریضی می کردم مهمونی لازم تر می شدم..چون برای روحیه ام خوب بود..

برادر بزرگم گفت: حالا این روح سرگردانو با خودمون نبریم نمی شه؟ کوچیکه خندید..میاد چهار تا پسر خوش تیپ می بینه روحش سر جاش میاد..

حالم اصلا خوب نبود..می ترسیدم..حالم تو عروسی بهم بخوره..می ترسیدم..بفهمه ضعف دارم..بفهمه عاشقم..چطور تو روی عروس نگاه کنم.چطور تحمل كنم دست عروس رو تو دس مردی ببینم كه هنوزم براش جون میدم و میمیرم براش و عاشقشم....خدا کنه زشت باشه..خدا کنه..از اونا باشه..آخ دلم خنک می شه..

لباسم ساده بود (( روز بعد تیکه تیکه اش کردم و راهی سطل شد )) ولی آرایش غلیظم رو صورت یخ کرده ام ماسیده بود.

مثل همیشه دیر رفتیم و خوشبختانه ته سالن جا گیرم اومد..و خوشبختانه برادرام مقید رسم سلام و علیک با عروس و داماد نبودن..عروس و داماد می رقصیدن..خنده ها شلوغی ها..صدای شیطونی بچه ها و صدای مزخرف خواننده برای من مثل موسیقی خسته کننده متن یک فیلم غمناک می موند..

برام همه ثابت بودن وعروس و داماد متحرک..جماعت محو می شدن و عروس پررنگ..رامین پررنگ تر..نمی فهمیدم خوشحاله یا نه! نمی دونستم دوست دارم ناراحت باشه یا خوشحال!!!شاید اگه تکلیفم با خودم روشن بود خیلی چیزا حل می شد..برادر بزرگم با دیدن یک دختر خانم خوشکل نا پدید شد..برادر کوچیکه هم مشغول خوردن و مسخره بازی..دلم می خواست بهش بگم خفه شه!!! دلم می خواست وارد یک اتاق تاریک بشم به خودم گلایه کنم..شایدم نه! سرمو بذارم رو شونه خدای خودم..و تا ابد اشک بریزم و اونم دلداری می داد..

عروسو داماد بین مهمونا می چرخیدن صدای دل بدبخت من بلند و بلند تر می شد..قلبم داشت از دهنم بیرون می زد..باخودم میگفتم ای خــــــداااااا آخه چـــــرااااا؟؟؟؟؟امشب مردی رو كه دوستش دارم توی لباس دامادی میبینم ولی عروس بجای اینكه من باشم یه كس دیگه هست....چـــــــراااااا؟؟؟؟؟..مادر بابک از کنارمون گذشت..برادرم سلام کرد..مادر بابک با دیدن من سلام تو دهنش ماسید..مظلوم سلام کردم..جواب نشنیدم..تو کله ام پتک می کوبیدن..شاید صدای دلم بود که از کله ام میومد؟

چیزی که نباید بود می شد..عروسو داماد کنار ما بودن..بابک عین کوه یخ به سلامم جواب داد...وااااای چقدر خوشگل شده بود تو این لباس!!!!..خانومش..مهربون وآروم دستمو گرفت..نـــــــه اشکهای من وقتش نیت كه الان مثل بارون ببارن.. نباید بیان..عروس خوشکله؟ مهربونه! اگه عاشقی باید خوشحال باشی..من قوی ام..همیشه بودم..حالا بیشتر..لبخند زدم..احمقانه..بچه گانه..ماسک دلقک..بالاخره لبخند بود..بابک که اونم نزده بود..باید بود برای بابک خوشحال باشم که خانومش مهربونه خانمه..خوب نمی تونستم خوشحال باشم..یعنی من خودخواهم؟ یعنی پست بودم؟ یعنی حسود بودم؟ به بهانه ای کلید و گرفتم..می خواستم تو ماشین گریه کنم..ازخدا میخواستم همون جا بمیرم

..مادر بابک تو حیاط بود..عصبی قدم می زد..با دیدنم جلو اومد..آرنجمو محکم گرفت..محکم فشار می داد..دردم گرفته بود

..گفت: زندگیشو خراب کردی..حالا هم می خوای عروسی اشو خراب کنی..انکار جریان بی فایده بود با صداقت گفتم: باور کنید نمی خواستم بیام ولی..نگذاشت حرفمو بزنم

گفت: الانم می ری خونه..روپوشتو میارم..بابک می رسونتت..سوئیچ ماشینو دادم بهش..لطفا بدین برادرم..کلیدو از دستم کشید..اون شب حالم بهم خورد..از خدا خواسته بودم كه دوباره بابک رو ببینم ولی نه توی جشن عروسیش و با یه زن دیگه..آخه خدا چرا مجازاتم اینقدر سنگینه.......

دوست نداشتم دیگه از خونه برم بیرون..خونه بابک اینا دیگه مدتها بود نقطه امید و آرامش من نبود ولی حالا به نقطه دردناک و شکنجه گاه تبدیل شده بود

 دیگه می خواستم با خودم کنار بیام..سرنوشت هر کی یکجوره..منم مقصر داستان خودم بودم..شاید اگه بعدش بهش زنگ می زدم اینجوری نمی شد..شاید اگه توضیح می دادم..شاید اگه اونروز در مقابل مامانم مقاومت می کردم..شاید و شاید و شایدهائی که هر روز به تعدادشون اضافه هم می شد

چند روز از عروسی گذشت .
راحله برام پیغام اورد که بابک میخواد ببینتم.گفت بیا خونه ی ما -مامانم اینا رفتن شمال !به بابک میگیم بیاد اونجا.غرورم نمیذاشت اما قبول کردم.
.. تا اینکه زنگ در خونه به صدا دراومد..


درو باز کردم..بابک بود..پاهام از هیجان می لرزید..حالم بد شده بود..ولی باید مقاوم باشم..انگار که برام هیچوقت جز یک همسایه نبوده!!!

رسمی عین یک غریبه سلام و علیک کردم و گفتم تنهام و حال خانمشو پرسیدم..خیلی جدی گفت: بتو هیچ ربطی كه نداره حالش چطوره!!!! بدون تعارف تقریبا هلم داد و اومد تو خونه..بغلم کرد و زد زیر گریه!!! منم از گریه اون زدم زیر گریه..به خاطر خودم گریه می کردم؟ اشکهای تنهایمو قسمت می کردم..

...عشق اینه ؟؟ اگه اینه خدایا نمی خوام عاشق باشم..اگه هم این نیست خدایا منو فارغ از هر چی هست کن..خدایا..منو می رونی از خودت..خدایا من از تو جز آغوشت چی خواستم..خدایا..

… داغ بودم....تب دار بود..اشکهامون با هم قاطی شده بود..صورتامونو می سوزوند..قلبمونو لطیف می کرد..بدون هیچ توضیحی اشک می ریختیم..اون چرا اشک می ریخت؟؟..اون که از دست نداده بود..به دست آورده بود..داشتم آب می شدم..داشت آب می شد..شاید با هم حل می شدیم و اون وقت یکی می شدیم..درد..درد حماقت بود..درد عشق که اینقدر ازش می گن؟درد تنهائی..عادت...

گفت: چرا با من بازی کردی؟ چرا عروسی امو عزا کردی..داشتم فراموش می کردم..می خواستم فراموش کنم..تو که منو نمی خواستی پس چرا ..چرا لعنتی چرا؟؟

بجای اینکه از خودم دفاع کنم شروع به التماس کردم..عشقم..عزیزم..اشک نریز خوب نیست..غلط کردم..به خدا مخصوصا اینکارو نکردم..بخدا اتفاقی بود..دیدی که وسطش رفتم..رامینم..بسه تو رو به خدا بسه..

گفت :-همه چیو ازم گرفتی..روحمو..قلبمو..زندگیمو..عروسیمو..

- بس کن بابکم..خانمت چشم به عشقته ....عشقتو به پای اون بریز ..اون زندگیته.. چرت می گفتم...((خب منم عاشقش بودم))....اشک می ریخت..اشک می ریختم

صورت خیسمو غرق بوسه می کرد..بی حال تو بغلش بودم..منم چشمای خیسشو می بوسیدم..

به همون خدا که عاشق بود و من هم همینطور!!

تو چارچوب در منو کشوند و چسبوند به دیوار....منو بوسید اونقدر تند و تند با عجله..معلوم نبود چشمامو می بوسه؛ صورتمو؛ و.....

!!! من هق هق می کردم و اون خدا خدا…

گفت: دلم برات تنگ شده بود دختر..نگفتی بابکو دق مرگ می کنی؟

و من فقط هق هق می کردم..سرمو گذاشتم رو شونش..نوازشم می کرد..عزیزم..قربونت برم..آروم تر شده بود..تمام انرژیم گرفته شده بود..عین حالتهای بعد از مریضی.


یاد زنش افتادم...نگاهش...زیباییش
خودمو کشیدم تا از زیرش بلند شم.

گفتم:-.بابک داری چیکار میکنی خانمت..بابک......

گفت: می دونه! همه چیو می دونه..نمی تونستم تحملش کنم..بهش گفتم..خودش گفت بیام پیشت..گفت: اگه هنوز دوستم داشته باشی بریم و طلاق بگیریم..بعد من بیامو..

..تو سرم پتک می کوبیدن..من چقدر خودخواهم و روح اون چقدر بلند..خاک بر سرمن..که اسم زن رومه!!!گفتم یعنی چی؟

گفت: یعنی حال و روز منو فهمید..

...گفتم: بابک..میدونم اینا دروغه تا منو خام کنی خجالت بکش..پاشو..برو..چشمای یک عاشق چشم به راهته..گفت: من عاشقتم دختر..عشق برام اینجا است..

خونسرد واز قصد برای اینكه بتونم از خودم برونمش با لبخند گفتم: احمق من عروس هزار نفرم..مگه بیتا اینو نگفته بود؟فکر کردی با تو می مونم؟ خودت می دونی كه... ((با اینكه تصمیم نداشتم بعد اون باهیشكی بمونم))...و زدم زیر خنده...(( خنده ای از روی غصه ))))خنده ای كه به ظاهر خنده بود ولی داشت تموم وجدمو از بین میبرد ))

. یکی محکم خوابوند تو گوشم..از گوشه لبم خون دلم زد بیرون..باز هم خندیدم...خنده ای كه بتونم كاری كنم فراموشم كنه....

.گفتم:-.فکر کردی..من عاشقتم..بس که احمقی!!!
-مثل یه دلشکسته نگام میکرد
منم رفتم تو یه اتاق دیگه اومد دنبالم و گفت تو یه لجنی شیما!گفتم از تویه کثافت بهترم گورتو گم کن!
دلم پر بود.......خیلی پر!داشتم میمیردم.
راحله کنارم نشسته بود و جیک نمیزد.
بابک رفت!انگار مردم...................
سرمو گذاشتم رو شونه راحله و زار زدم...
به خاطر عشقم...واسه خودم.....واسه قلب داغونم!
دوماه از این ماجرا گذاشت!یه روز بابک و دیدم رو نیمکت پارک نشسته و داره سیگار میکشه...
جزوهام از دستم افتاد!یهو پاهام سست شد!خم شدم و جزوه امو ورداشتم !اینجا همون پارکی بود که تو بچگی باهم بازی میکردیم....
چه زود همه چی تموم شد.
دلم میخواست برم اما نمی تونستم.
رفتم پشت یکی از درختها و شماره شو گرفتم .خطمو عوض کرده بودمو و میدونستم نمیفهمه !
- الو........
صداش غم داشت !
بغضم گرفت....
صدای نفسهامو شنید!فهمید دارم گریه میکنم
- شیمای من......شیما خودتی!
قطع کردم و رفتم سمتش.وقتی حضورمو احساس کرد برگشت سمتم .داشتم گریه میکردم ...
هیچ نمگیف...اشاره کرد بشینم ... نشستم ... میخواستم بگم... بگم که حرف دلم نبوده ... بگم من بهش وفادار موندم... بگم هنوز دوست دارم.

حرفامو گوش میداد و دم نمیزد ... گریه میکردمو میگفتم ... انگار داشتم خالی میشدم ... به چشمام نگاه کرد.با همون چشمای براق عسلی!
اونم به چشمای زاغم خیره بود.گفتم چرا اینجوری نگام میکنی گفت تو چشمای تو خودمو یه جور دیگه میبینم !
گفتم دیگه باید برم ... حتما نسترن(زنش) منتظرته!
گفت نیست.گفتم منظورت چیه ؟گفت جدا شدیم ...
خشکم زد .پرسیدم چرا ؟
گفت دلش بند یکی دیگه بود.ماهمو دوست نداشتیم.
سرمو انداختم پایین...
باید خوشحال میبودم یا ناراحت؟
- شیما......
نگاش کردم.انگار خواب میدیدم.صدای جیغ و خنده های بچه هایی که تو پارک بودن منو میبرد به بچگی خودمون !وقتی اون پسره منو کوبید زمینو پیشونیم شکست و بابک منو برد خونه......
- دوستت دارم شیما ... بخدا میخوامت.
پا شدم برم.....
گفت شب زنگ میزنم....
لبخندی زدمو گفتم.....باشه منتظرتم!

روزها تند تند هاشور میخوردند ... انگار معجزه شده بود ....
بابک به من برگشت! شاد بودم...میخندیدم......
دیگه اتاقمو بوی گند سیگار نمیگرفت....دوستام داداشم اجیم مامانم بابام و همه شاد بودن که منو اینجوری میدین...میدونستن از عشق بابکه ... میدونستن بی اون میمیرم...
به مامانم گفتم میخوامش.....گفتم اگه بابک نباشه دیووونه میشم.
اولش عصبی شد
گفت اگه فامیل بفهمن دختر دکتر فریدمهر شده زن یه مردی که زنشو طلاق داده چی میگن؟گفت زشته.....گفت تو بهترین ها در انتظارتن
گفتم بهترینا رو نمیخوام...
گفتم واسم این از همه بهتره!گفتم تو میخوای دخترتو به خاطر دهن بی صاحب فامیل بکشی !
شبش مامانم با بابام حرف زد!
بابام تا چند روز اخم کرده بود و حرف نمیزد !انگار با مامان سر این موضوع بحثشون شده بود !
تا یه شب که مامانم رفت واسش چای بیاره منو صدا کرد و گفت شما تو برام بیار خودتم بیا تو اتاق کارم باهات کار دارم !!!
شروع کردم به لرزیدن.
سینی چای رو برداشتم رفتم اتاقش.نشستم رو صندلی و سرمو انداختم پایین!
- شیما....نگام کن بابا!
اروم سرمو بالا گرفتم !
- جانم بابا!
- شیما جان...دخترکم....عزیز بابا اخه چرا اینجوری میکنی ؟
گفتم:چه جور ؟
بابام چنگی به موهاش زد و درحالی که سعی میکرد به اعصابش مسلط باشه شروع کرد به حرف زدن.....

داشتم بابامو نگاه میکردمو به حرفاش گوش میدادم

 اخه شیما ی من!دخترم !تو الان جوونی خامی نمیفهمی داری چی میگی فردا پشیمون میشی.تو خوشگلی خانومی مهربونی واسه تو فرد مناسب زیاده چرا دست گذاشتی رو مردی که یه بار ازدواج کرده؟

گفتم مگه اینکه یه بار ازدواج کرده جرمه؟مگه گناه کرده ؟

گفت یعنی اون از خونواده ت مهمتره؟
با من من گفتم نه ولی.....
سرمو پایین انداختم و اروم و شمرده گفتم....
- من...بی اون میمیرم بابا!
باورم نمیشد اینو گفتم......جرات نداشتم تو چشمای پدرم نگاه کنم .نمی دونم چه قد گذشت.نیم ساعت یه ساعت .
صدای بابام پیچید تو گوشم
- باشه.........فقط یادت باشه خودت خواستی.

سعی کردم حرفشو مرور کنم !وای خداجون!باورم نمیش!
سرمو بلند کردم و پریدم بغل بابام.بوسیدمش!گفتم عاشقتم بابایی.....گریه م گرفته بود .
بابام لبخند زد.
با خوشحالی از خونه زدم بیرون....
فقط میدویدم که سریعتر برسم پیشه بابک.اخه ساعت 5قرار داشتیم......
نمی دونستم این خبر خوبو چه جور بهش بدم....
وای خدا.....
چه احساس قشنگی داشتم.

وقتی بابک اینو شنید خشکش زد....
لبخندش محو شد...انگار غمش گرفت.
- بابک.....خوشحال نشدی؟
غم زده نگام کرد و یهو با خوشحالی نگام کرد و محکم بغلم کرد و گفت معلومه دیووووونه دوستت دارم... باورم نمیشه !
هر دومون میخندیدیم....
از عشق از شادی..........................
اون روز همش خوش گذروندیم.....
رفتیم پارک....رستوران....سینما.
تقریبا 11 شب بود.
- باید برم خونه بابک !نمی خوام بابامو پشیمون کنم .
- نخیر عشقم !
گفتم :چی میگی باید برم.....فردا میبینمت.
گفت:مگه عاشق موتو ر سواری نیستی ؟تو این بارون خیلی کیف میده ها!
نتونستم نه بگم...گفتم باشه .

باروون میباربد و کاملا خیس بودیم...محکم بغلش کرده بودمو جیغ میکشیدم...خیابون لغزنده بود...داد میزد...میگفت دوستت دارم...
داشت از شهر خاج میشد....تو حال خودم نبودم که ببینم کجا داره میره...انگار مث یه پرنده داشتیم پروار میکردیم.....
یه نور روشن.....
یه سیاهی........................
یه صدای وحشتناک.....................................
یه درد عمیق................................................................................

صداها به صورت بلند تو سرم میپیچیدن.....
درد دارم......
بابک.................................
اخ پاهام....
- داره به هوش میاد!
چند نفر با لباس سفید دارن سعی میکنن وضعیتمو کنترل کنن.
بهم اکسیزن وصله....
- بابک......................................
مثل یه رویای سپید بود.....
دکترا پرستارا پس بابکم کجاست؟
داد میزنم ولم کنین....درد دارم.....................ولم کن!
بابک.....................................
دوباره بیهوش میشم.........
دوباره همه چی محو میشه....
دارن خاک میریزن.. رو جنازه ای که جسم عشق ابدیه منه...
بابکم رفت..پر کشید ...نشد عروسش بشم... نشد ...
نمی تونم گریه کنم...نمی تونم هیچی بگم........
فقط تو خودم زجه میکشم به خاطر لحظه های زیبایی که چه زود تموم شد!
ای کاش اونشب باها ش نمیرفتم......
ای کاش خدا کمی صبر میکرد
وهزاران هزار تا ای كاش و ای كاش و ای كاش و ای کاش ها ...

حالا بعد اون تصمیم ازدواج ندارم و میخوام برا همیشه با رویاهای بین منو اون تنها باشم...

هرشب به امید اینکه توی خواب باهاش باشم سرمو روی بالش میذارم.

سر انجام ..........

منم دیگه حالا یه تغییری كردم..میدونین چیه ؟؟؟اون اینه كه من عشقم رو تو قلبم نگه میدارم نه كنارم.و به این امید زنده میمونم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مشاوره 

Can you have an operation to make you taller?
دوشنبه 16 مرداد 1396 09:31 ب.ظ
Howdy this is kinda of off topic but I was wanting to know if
blogs use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding expertise so I wanted to get guidance from someone with experience.
Any help would be enormously appreciated!
Foot Pain
جمعه 13 مرداد 1396 02:42 ب.ظ
I like the valuable information you provide in your articles.
I'll bookmark your weblog and check again here frequently. I'm quite
sure I will learn plenty of new stuff right here! Best of luck for
the next!
nauseatingmirth34.exteen.com
سه شنبه 2 خرداد 1396 11:11 ق.ظ
Thanks for sharing your thoughts. I really appreciate your efforts
and I am waiting for your next post thank you once again.
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 02:55 ب.ظ
Great post. I was checking constantly this blog and I'm impressed!
Extremely helpful info specially the last part :) I
care for such information much. I was seeking this certain info for a long time.
Thank you and good luck.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 08:07 ق.ظ
Great article! This is the kind of information that are supposed to be shared
across the internet. Shame on the search engines for not positioning this submit upper!
Come on over and discuss with my website . Thanks =)
محمد
سه شنبه 10 فروردین 1395 09:54 ب.ظ
سلام

درآمد ثابت ماهیانه داشته باشید

کسب درآمد ماهانه بالای 1 میلیون تومان

100 درصد تضمینی


لینک آموزش برای آقایان:

http://bit.do/poolsaz

لینک آموزش برای خانم ها:

http://bit.do/poolsaz2

درصورت داشتن هرگونه سوال با ایمیل زیر در تماس باشید :
toopfile.ir@gmail.com
برنامه دریافت جدیدترین یوزرنیم و پسورد نود 32
جمعه 13 شهریور 1394 01:18 ب.ظ
ســــلام !
وبلاگتان زیباست!

ما برای کاربرانی که از آنتی ویروس نود 32 استفاده میکنند ، برنامه ای طراحی کردیم که بتوانند جدیدترین یوزرنیم و پسورد نود 32 را تنها با یک کلیک دریافت کنند.
این برنامه نیاز به نصب ندارد و حجم آن کمتر از 100 کیلوبایت میباشد و هیچگونه تبلیغات مزاحم به همراه خود ندارد!
با دانلود این برنامه از این پس تنها با یک کلیک و در کمتر از 3 ثانیه جدیدترین یوزر و پسورد آنتی ویروس خود را دریافت کنید.
این برنامه کاملا رایگان میباشد و دائما پشتیبانی و آپدیت میشود.
امکاناتی دیگر مانند مشاهده قیمت ارز و طلا و مشاهده جدول لیگ برتر و ... نیز به نرم افزار اضافه میشود.
برای دانلود به وبلاگ ما بیایید.
لطفا برای حمایت از ما ، وبلاگ ما را لینک کنید.
موفق باشید
مریم
چهارشنبه 7 مرداد 1394 12:32 ب.ظ
سلام !

وبلاگ خیلی زیبایی داری!


سارا شکیبا
شنبه 8 فروردین 1394 04:53 ق.ظ
سلام وبلاگت قشنگه!

من بازی های آندروید زیادی توی وبلاگم گذاشتم

حتما بیا دانلود کن و نظر برام بذار!

ممنون
پاپ آپ یخی
چهارشنبه 5 فروردین 1394 07:48 ق.ظ
سلام دوست عزیز!

وبلاگت خیلی زیباست!

یک پیشنهاد عالی برای کسب در آمد از وبلاگت دارم

سیستم کسب درآمد پاپ آپ یخی -- ثبت شده در ستاد ساماندهی

نرخ هر آی پی = 60 ریال

پاپ آپ اول = 30 ریال و دومی 30 ریال

تسویه حساب منظم و هفتگی - پاسخگویی و پشتیبانی 24 ساعته

ابتدا وارد سایت شوید و ثبت نام کنید

بعد از ثبت نام وبسایت خودتون رو ثبت کنید تا تایید بشه

بعد یک کد در قالب وبلاگتون قرار میدید

بعد به ازای هر بازدید کننده 60 ریال دریافت میکنید

همین حالا ثبت نام کرده و شروع به کسب درآمد کنید!

پرداخت منظم و شمارش بالا از مزیت های سایت ماست

کافی است امتحان کنید!

اگه سوالی داشتی میتونی از پشتیبانی سایت بپرسی

مطمئنم خوشتون میاد و راضی خواهید بود!

منتظرما!

محمد
شنبه 1 فروردین 1394 05:25 ق.ظ
سلام
خیلی باحال بود مطالبت :)
با تبادل لینک موافقی؟
موافق بودی لینک کن بعد خبر بده لینکت کنم
کتاب آموزش مسائل جنسی و زناشویی برای اولین بار کاملا تصویری و عکسهای واقعی
پنجشنبه 7 اسفند 1393 04:45 ق.ظ
اگر سنتان زیر 18 سال میباشید خواهش میکنم این نظر رو نخونید.
کتاب آموزش مسائل جنسی و زناشویی برای اولین بار کاملا تصویری و عکسهای واقعی
این کتاب صد در صد مورد نیاز شماست چه مجرد و چه متاهل
فقط تا برای مدتی محدود با این قیمت استثنایی عرضه میشود.
این کتاب آموزشی مخصوص افراد بالای 18 سال بویژه زوج های جوان است.
از عواقب خودارضایی با خبرید؟
موثرترین راههای ترک ان را می دانید؟
آقایان ! از زود انزالی رنج می برید ؟
خانم ها ! همسرتان قادر به ارضا شما نیست ؟
از سایز آلت خود ناراضی هستید ؟
نظر خانم ها را در این مورد می دانید؟
میخواهید به همراه همسرتان ارگاسم طولانی و دلپذیر داشته باشید ؟
می خواهید لذت جنسی دو طرفه را تجربه کنید؟
جواب همه افراد مثبت است اما به علت حجب و حیا در خانواده ها اموزش این مسائل مهم به خوبی صورت نمیگیرد و به علت عدم اگاهی و در برخی موارد اگاهی های غیر علمی و ناقص بسیاری افراد قادر به لذت بردن ازاین عواطف و احساسات خدادادی نیستند و برعکس عامل سرخوردگی و نگرانی و تشویش و اختلال در زندگی روزمره شان نیز می شود.
این کتاب در سایر سایت های دیگر به قیمت های بالا به فروش میرود.
اما ما به دلیل اهمیت آن این کتاب را تنها با 5000 هزار تومان در اختیار شما قرار می دهیم.
برای دیدن فهرست مطالب و خرید این کتاب به وبلاگ ما مراجعه کنید.
با لینک کردن وبلاگ ما ، گامی مهم در حل مشکلات جنسی جوانان جامعه بردارید.
در صورت مسدودی وبلاگ به ما ایمیل بزنید.خرید این کتاب بسیار آسان است.

کتاب آموزش مسائل جنسی و زناشویی برای اولین بار کاملا تصویری و عکسهای واقعی
پنجشنبه 30 بهمن 1393 08:50 ب.ظ
اگر سنتان زیر 18 سال میباشید خواهش میکنم این نظر رو نخونید.
کتاب آموزش مسائل جنسی و زناشویی برای اولین بار کاملا تصویری و عکسهای واقعی
این کتاب صد در صد مورد نیاز شماست چه مجرد و چه متاهل
فقط تا پایان اسفند 1393 با این قیمت استثنایی عرضه میشود.
این کتاب آموزشی مخصوص افراد بالای 18 سال بویژه زوج های جوان است.
از عواقب خودارضایی با خبرید؟
موثرترین راههای ترک ان را می دانید؟
آقایان ! از زود انزالی رنج می برید ؟
خانم ها ! همسرتان قادر به ارضا شما نیست ؟
از سایز آلت خود ناراضی هستید ؟
نظر خانم ها را در این مورد می دانید؟
میخواهید به همراه همسرتان ارگاسم طولانی و دلپذیر داشته باشید ؟
می خواهید لذت جنسی دو طرفه را تجربه کنید؟
جواب همه افراد مثبت است اما به علت حجب و حیا در خانواده ها اموزش این مسائل مهم به خوبی صورت نمیگیرد و به علت عدم اگاهی و در برخی موارد اگاهی های غیر علمی و ناقص بسیاری افراد قادر به لذت بردن ازاین عواطف و احساسات خدادادی نیستند و برعکس عامل سرخوردگی و نگرانی و تشویش و اختلال در زندگی روزمره شان نیز می شود.
این کتاب در سایر سایت های دیگر به قیمت های بالا به فروش میرود.
اما ما به دلیل اهمیت آن این کتاب را تنها با 5000 هزار تومان در اختیار شما قرار می دهیم.
برای دیدن فهرست مطالب و خرید این کتاب به وبلاگ ما مراجعه کنید.
با لینک کردن وبلاگ ما ، گامی مهم در حل مشکلات جنسی جوانان جامعه بردارید.
در صورت مسدودی وبلاگ به ما ایمیل بزنید.خرید این کتاب بسیار آسان است.

شبکه اجتماعی فیس پلاک
دوشنبه 15 دی 1393 08:11 ق.ظ
سلام از وبلاگتون دیدن کردیم
از شما رسما دعوت میکنیم تا در شبکه ما عضو شوید و مطالبتان را به اشتراک گذارید تا بقیه هم استفاده کنند
منتظر حضور شما دوست عزیز هستیم!

با تشکر
مدیریت شبکه اجتماعی فیس پلاک
پاپ من
پنجشنبه 4 دی 1393 10:06 ب.ظ
سلام دوست عزیز! وبلاگت خیلی زیباست!

یک پیشنهاد عالی برای کسب در آمد از وبلاگت دارم.

سیستم کسب درآمد پاپ من -- ثبت شده در ستاد ساماندهی

نرخ هر آی پی = از 60 تا 150 ریال

پاپ آپ اول = 30 ریال و دومی 30 ریال

تسویه حساب منظم و هفتگی

ابتدا وارد سایت شوید و ثبت نام کنید

بعد از ثبت نام وبسایت خودتون رو ثبت کنید تا تایید بشه

بعد یک کد در قالب وبلاگتون قرار میدید

بعد به ازای هر بازدید کننده 60 تا 150 ریال دریافت میکنید

همین حالا ثبت نام کرده و شروع به کسب درآمد کنید!

پرداخت منظم و شمارش بالا از مزیت های سایت ماست

کافی است امتحان کنید!

مطمئنم خوشتون میاد و راضی خواهید بود!


منتظرما!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


...

ابزار وبلاگ