تبلیغات
داستان و مشاوره عشقی - داستان زیبای عشق جدید...

قربونت برم خدا چقدر غربی رو زمین !


نویسنده :اصف سعیدی
تاریخ:چهارشنبه 22 آبان 1392-01:44 ق.ظ

داستان زیبای عشق جدید...

عشق جدید

از یك طرف عذاب وجدان داشت واز سویی خوشحال بود. عذاب وجدان داشت چون به رابطه اش با سام برای همیشه پایان داده بود. سامی كه ۳ سال عاشقانه دوستش داشت سامی كه بارها به خاطرش آشوب به پا كرده بود.سامی كه به خاطرش از خیلی چیزها  واز خیلی كس ها گذشته بود و خوشحال بود چون دیگه میان خودش وعشق جدیدش حمید هیچ مانعی نبود.بلاخره از این دو راهی جانکاه خلاص شده بود.

ماجرا بر میگشت به ۸ ماه قبل روزی كه تینا برای اولین بار با حمید تو چت آشنا شد.ابتدا اونها فقط درباره كامپیوتر واینترنت حرف میزدند و حمید تینا رو در این موارد راهنمایی می كرد. ولی هر از گاهی درباره خودشون هم حرف می زدند.

تینا برای حمید احترام خاصی قائل بود.حمید با تمام پسرهای كه تینا تا به امروز دیده بود فرق داشت.حتی با دوست پسرش سام.هنر بزرگ سام بلند كردن موهاش وپوشیدن لباسهای تنگ و كوتاه بود. ولی حمید یه انسان والا یك روشنفكرو یه شخصیت فوقالعاده بود.

با وجود اینکه قیافه حمید براش مهم نبود وتینا به خاطر انسانیت وگفتارحمید مجذوب او شده بود ولی قیافه حمید هم كه تینا از وبكم دیده بود زیبا و دلنشین بود.با وجود این به پای سام نمی رسید.

در اوایل وقتی تینا با حمید چت می کرد عذاب وجدان داشت چون فکر می کرد داره به سام خیانت میکنه ولی بعد از مدتی این احساس ازش رخت بر بست.

تیناو سام۳ سال بود كه دوست بودند. اونها عاشقانه همدیگر رو دوست داشتند.عشق سام و تینا زبانزد دوست ودشمن بود ولی امدن حمید همه چیز رو بهم ریخت.

دیگه یواش یواش سام  داشت از ذهن تینا می رفت وهمینطور از قلبش. مهمترین كار برای تینا چت كردن با حمید بود.روزها پشت سر هم می آمدند و می رفتند تا اینكه یه روز یه اتفاق افتاد.تینا داشت با حمید چت می كرد در اواسط چت حمیداز تینا پرسید:

-میخوام یه سوال ازت بپرسم

-خوب بپرس

-ناراحت نمی شی

-نه

-قول میدی؟

-قول میدم

-دوست پسر داری

تیا درحالی كه خودشو گم كرده بود نوشت نه ندارم.چرا می پرسی-واسه اینكه دوستت دارم و میخوام باهات عروسی كنم. تینا یهو خشکش زد.



 ولی زود به خودش اومد و انگشت شو گذاشت روی دكمه خاموشی وبا تمام زورش فشار داد وكامپیوتر رو خاموش کرد.شب از شدت هیجان نتونست بخوابه.شده بود مثل روزی كه برای اولین بار با سام اشنا شده بود.تینا نمی دونست باید چكار كنه از یه طرف سام وجود داشت كه تینا رو دوست داشت.واز طرف دیگر از دست دادن حمید واسش کار احمقانه ای بود فردا صبح وقتی تینا داشت به مدرسه می رفت مثل هر روز سام رو جلوی در خانه اشان دید تازه یادش افتاد كه باید جواب نامه سام رو میداد. ولی دیگه براش مهم نبود. بی اعتنا از كنارش رد شد.بر عكس روزهای گذشته سلام هم نداد سام پشت سرش راه افتاد ولی تینا جوابشو نداد وراه مدرسه رو در پیش گرفت ورفت.سام از این كار تینا در شگفت ماند ولی باخودش گفت حتما حوصله نداشته.

اون روز تینا تو مدرسه ساعتها با خودش كلنجار رفت تا بلاخره تصمیمش رو گرفت.وقتی زنگ مدرسه خورد یك راست از مدرسه رفت خونه وزود لباساشو عوض كرد و رفت سر كامپیوتر حمید هم منتظرش بود.حمید از تینا پرسید:

-دیروز ناراحتت كردم

-نه

-پس چرا بی خداحافظی رفتی

-كار داشتم

-درباره پیشنهادم فكر كردی

-اره

-جوابت چیه

تینا كمی مكث كرد وبعد تایپ كرد:

-باشه

بعد از اون بله كار زندگی ی تینا و حمید شده بود چت كردن باهم. بر عكس سام كه چشماش سیاه بود چشمان حمید آبی بود و وقتی چشمای حمید رو از وبكم می دید نگاه حمید به عمق دل تینا نفوذ میكرد. اونها برعكس گذشته بیشتر حرفهای عاشقانه می زدند. از اینده می گفتند از روزهای خوشی كه در پیش رو داشتند. حمید به تینا گفت برات یه زندگی می سازم كه همه حسرتشو بخورند تو رو خوشبخترین دختر روی زمین می كنم.این حرفها تینا رو بیشتر دیوانه وعاشق می كرد.

همه چیز مرتب بود جز دو چیز كه تینا رو می آزرد یكیش دوری حمیدبود. ودیگریش وجود سام.مشكل اول خیلی زود حل شد حمید كه در مشهد زندگی می كرد از دانشگاه تهران قبول شده بود تینا وقتی این خبر رو شنید از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید.دومین مشكل رو هم تصمیم گرفت كه فردا حل كنه.

فردا صبح وقتی تینا میخواست بره مدرسه رفت كنار سام كه مثل روزهای گذشته سر كوچه ایستاده بود و به سام گفت بعد از مدرسه زنگ بزن كارت دارم.بیچاره سام چه فكرها كه نكرد درونش عروسی بود بعد از مدتها می تونست صدای عشقش رو بشنوه ولی بعد از مدرسه وقتی سام با تینا تماس گرفت دنیا رو سرش خراب شد.تینا گفت ما دیگه باید از هم جدا بشیم من یكی دیگه رو دوست دارم.

بعد از اون روز تینا دیگه سام رو ندید دوستاش می گفتند رفته جنوب كار كنه. دلش برای سام می سوخت چون سام دانشگاه قبول شده بود و بخاطر تینا دانشگاهشو که تهران بود ول کرد.

یك روز بارانی تینا كنار پنچره ایستاده بود وداشت به بیرون نگته می كرد.قرار بود یك ساعت دیگه با حمید چت كنه.بلاخره یه ساعت گذشت و وارد محیط چت شد.تینا وارد چت شده، نشده خبری رو از حمید شنید كه تینا رو از جا كند. فرار بود بك هفته دیگه حمید بیاد تهران تا نام نویسی كنه.حمیدو تینا قرار گذاشتند در یه پارك نزدیك خونه تینا همدیگرو ببینند حمید گفت تو تا حالا منو از نزدیك ندیدی برای اینكه منو بشناسی یه دست لباس سیاه می پوشم ویه گل رز هم تو دستم می گیرم.

اون یك هفته برای تینا مثل هفت سال بود هر روز در خواب حمید رو می دید كه با لباسهای سیاه ویه گل رز در دستش به تینا نزدیك میشد.این یك هفته جانكاه تمام شد. شوق دیدن چشمان ابی حمید تینا رو از خود بی خود كرده بود.

روز موعود رسید تینا بهترین لباسهای رو كه داشت پوشید وارایش كرد. می خواست پیش حمید بی عیب جلوه كنه. نیم ساعت به قرار مانده بود. تینا به پاركی كه قرار بود حمید بیاد رفت.مدتی منتظر ماند بعد از گذشت دقایقی دیدش یکی با لباس سیاه و گل رز تو دستش.درست مثل خوابی كه دیده بود حمید از دور داشت بهش نزدیك میشد. روزهای هجران داشت تموم میشد. تینا بی تاب بود با خودش گفت اگه حمید منو اینطور هول ببینه بعدا مسخرم میكنه. تینا چشماشو بست تا آروم بشه وقتی چشماشو باز كر خشكش زد سام جلوی چشماش بود با لباس سیاه ویه گل رز تو دستش.تینا باورش نمی شد که پسری که باهاش چت می کرد همون سام باشه. باچشمهای پر از التماس زل زد به سام ولی سام پوزخندی زد وگل رز رو انداخت تو جوی آب و از اونجا دور شد.

اه ای دل بیچاره من دنیا رو با آدماش شناختی یا نه اینم داستانی که تقدیمش کردم به یه غریبه.....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سرنوشت عاشقان 

http://plaza.rakuten.co.jp/pamellabocchini/diary/201507110000
سه شنبه 2 خرداد 1396 09:46 ق.ظ
What's up, after reading this awesome post i am too happy to share my know-how here with mates.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 09:47 ق.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News. Do you have any tips
on how to get listed in Yahoo News? I've been trying for a while but
I never seem to get there! Cheers
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 09:27 ب.ظ
What i don't understood is actually how you're not actually a lot
more well-favored than you might be now. You are so intelligent.
You understand thus considerably relating to this topic, made me individually believe
it from so many numerous angles. Its like men and women don't seem to be fascinated until it is something to
do with Woman gaga! Your own stuffs excellent. At all times maintain it up!
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 08:47 ب.ظ
I read this article fully regarding the difference of newest and
previous technologies, it's remarkable article.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


...

ابزار وبلاگ